برگردان به زبان ساده
برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش به تنگی فراز
روزگاری دراز گذشت و ضحاک به پایان دوران پادشاهیش نزدیک شد.
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
فریدون متولد شد و اوضاع روزگار عوض شد.
ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی
فریدون به جوانی بلندقامت تبدیل شد که از او فر شاهنشاهی هویدا بود.
جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
فریدون فر جمشید را داشت و مثل خورشید میدرخشید.
جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
فریدون از لحاظ نیاز دنیا به او مانند باران بود و از لحاظ شایستگی مانند دانش برای جان انسانها بود.
بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر
اوضاع روزگار هم عوض شده بود و با فریدون مهربان شده بود.
همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
آن گاوی که نامش برمایه بود و برترین گاو بود ...
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
... متولد شد. آن گاو مانند طاووس نر رنگارنگ بود.
شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
بر سر گاو برمایه خردمندان و ستارهشناسان و موبدان جمع شدند.
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
چون هیچ کس در دنیا مثل آن گاو را ندیده بود و کهنسالان خردمند هم چنان چیزی ندیده بودند.
زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی
به گرد جهان هم بدین جست و جوی
ضحاک در دنیا در اثر جستجو برای فریدون ناآرامی ایجاد کرده بود.
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
نام پدر فریدون آبتین بود و روزگارش خوب نبود.
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر
آبتین فراری و به جان آمده با شیر (ضحاک و آدمهایش) درگیر شد.
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
روزی نگهبانان ناپاک ضحاک به او برخوردند.
گرفتند و بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز
او را مانند پلنگ اسیر کردند و بردند و ضحاک عمرش را پایان داد.
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
وقتی مادر فریدون دید بر سر همسرش این بلا آمد ...
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آگنده بود
-مادر فریدون نامش فرانک بود و دلش پر از محبت فریدون بود-
پر از داغ دل خستهٔ روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
... دلخسته از روزگار و با دل داغدار رفت تا به آن مزرعهای رسید ...
کجا نامور گاو برمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
... که گاو برمایه همان گاو زیبا و رنگارنگ رسید.
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
فرانک پیش نگهبان آن مزرعه نالید و گریست.
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهار دار
به او گفت که از این کودک شیرخوار من محافظت کن.
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور به شیر
مانند پدرش باش و از شیر این گاو به او بده.
و گر باره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدان کت هواست
در مقابل هر چه بخواهی به تو میدهم.
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
نگهبان گفت:
که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو
که من مانند بنده در برابر فرزند تو خواهم بود و خواستههای تو را اجابت میکنم.
سه سالش همی داد زان گاو شیر
هشیوار بیدار زنهارگیر
نگهبان فریدون را سه سال با شیر گاو تغذیه کرد و مواظب او بود.