برگردان به زبان ساده
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک به خاطر گفتگویی که با کندرو داشت عصبانی شد و آمادهٔ رفتن شد.
چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد
فردای آن شب ...
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریک بین
... دستور داد که اسبان تندرو و باهوش را زین کنند و ...
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران
با سپاهی بزرگ متشکل از نرهدیوان جنگی راه افتاد.
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
از بیراهه وارد کاخ شد و آن را اشغال کرد.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند
سپاه فریدون تا فهمیدند همه به سمت آن بیراهه رفتند.
ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند
از اسب فرود آمدند و در آن گذرگاه تنگ با سپاهیان ضحاک درآویختند.
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگاوری بهر بود
همهٔ پشتبامها و گذرگاههای شهر پر از مردمی شد که توان جنگیدن داشتند.
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
همهٔ مردم به پشتیبانی فریدون درآمدند چون از ضحاک دلخون بودند.
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
از دیوارها خشت و از بامها سنگ و از کوچهها تیر و شمشیر ...
ببارید چون ژاله ز ابر سیاه
پئی را نبد بر زمین جایگاه
... مانند باران میریخت و هیچ پیی سالم نماند.
به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
در شهر، هر جوانی که وجود داشت و افراد پیرتر که در میدان جنگ با دانایی و تجربه بودند ...
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
... آنها به سمت لشکر افریدون رفتند و از نیرنگهای ضحاک رهایی یافتند.
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
صدایی از آتشکده بلند شد که حتی اگر شاهی بر تخت نشسته باشد یک کنیز باشد ...
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
... همه مردم، چه پیر و چه جوان، باید از دستورات او پیروی میکنند و هیچکدام از سخنانش را نادیده نمیگیرند ...
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را
ما به دنبال حکومت ضحاک نیستیم و نمیخواهیم که تحت سلطهٔ چنین موجودی ناپاک و شیطانی باشیم.
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
مردمان و نظامیان مثل یک کوه عظیم همگی به جنگ آمدند.
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد
شهر را گرد و خاک آنچنان فراگرفت که خورشید تیره شد.
پس آنگاه ضحاک شد چارهجوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
پس از آن، ضحاک برای پیدا کردن راهحل از میدان جنگ به سمت کاخ رفت.
به آهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
زرهی آهنی سرتاسر بدنش پوشید تا کسی او را نشناسد.
به چنگ اندرون شستیازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند
یک کمند شصت متری بر بالای کاخ انداخت و بالا رفت.
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
در آنجا شهرناز را دید که با فریدون در حال معاشقه بود.
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
چهرهٔ زیبای سفیدش و موهای سیاهش را باز کرده و از ضحاک بدگویی میکند.
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
در دل او حسادت شعلهور شد و کمند را به سمت ایوان کاخ انداخت.
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند
نه حواسش به پادشاهی و نه به جان خودش بود و از بام کاخ پایین آمد.
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
در دست او خنجری آبدیده بود و به خون شهرناز زیبارو تشنه بود.
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد
وقتی ضحاک پایش به زمین رسید فریدون مثل باد خود را به او رساند.
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
گرز گاوسارش را بر سر ضحاک آنقدر محکم کوبید که کلاهخود ضحاک شکست و خرد شد.
بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان
فرشتهٔ سروش به سرعت ظاهر شد و گفت که زمان مناسب برای مرگ او فرا نرسیده است.
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
هماکنون او را محکم ببند و به درهای عمیق میان کوهها ببر.
به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او
بهتر است او را به کوه ببری تا بستگانش دور و برش نباشند.
فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
فریدون وقتی این را شنید معطل نکرد و بندی از چرم شیر آورد.
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان
دستها و کمر ضحاک را به سرعت آنقدر محکم بست که فیل هم نمیتوانست آن را باز کند.
نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او
بر تخت پادشاهی نشست و رسم زشت ضحاک را برانداخت.
بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش
فرمان داد که جار بزنند که این کسانی که هشیار هستید ...
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
... نباید دیگر درگیر جنگ باشید.
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
نباید سربازان با پیشهوران و مردم یه جنگ ادامه دهند( هرکسی به روش خود جنگ را ادامه دهد)
یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
یکی پیشهور و دیگری گرزدار (جنگجو) است و هرکس باید وظیفه خودش را انجام بدهد.
چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین
وقتی مردم عادی دنبال کار سپاهیان باشند یا برعکس نظم دنیا به هم میریزد.
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
آن که ناپاک بود یعنی ضحاک هماکنون دستگیر شده است.
شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
شما خوش باشید و سراغ کارهای خودتان بروید.
شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه
مردم سخنان فریدون پرهیزگار را شنیدند.
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از تاج وز گنج بهر
بعد از آن همهٔ مردان خوشنام شهر که یا از خاندان شاهی بودند یا پولدار بودند ...
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
... با هدایا و دل به فرمان فریدون داده پیش او رفتند.
فریدون فرزانه بنواختشان
بر اندازه بر پایگه ساختشان
فریدون فرزانه به آنها محبت کرد و به اندازهای که شایسته بود به آنها لطف کرد.
همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهانآفرین
او آنها را نصیحت و تحسین کرد و آنها را به یاد خدا انداخت.
همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است
او میگفت که این جایگاه من از اقبال شماست ....
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
که خداوند پاک ما را از میان مردم برانگیخت و ما را از کوه البرز برانگیخت ...
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها
تا دنیا را از شر ضحاک به وسیلهٔ گرز من آزاد کنیم.
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
زمانی که خداوند بخشایش میکند باید با خوبی آنها را سپاسگزاری کرد.
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر
من کدخدای جهان هستم و شایسته نیست که یکجا بنشینم.
وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی
اگر اینطور نبود من همینجا با شما میماندم.
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
بزرگان پیش او تعظیم کردند. از درگاه صدای طبل بلند شد.
دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر
سپاه فریدون از شهر خارج شد بدون این که غنیمتی از شهر بردارد.
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
ضحاک را پشت شتر بزرگی به خواری بستند و بردند.
همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
ضحاک را از آنجا تا شیرخوان (نام جاییست) بردند. زمانی که تو اینها را میشنوی باید دنیا را پیر بدانی!
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتهست و بسیار خواهد گذشت
بر کوه و دشت روزگار درازی گذشته و باز هم خواهد گذشت.
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
فریدون بیداربخت ضحاک را بسته به سوی شیرخوان برد.
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون
او را به سمت کوه راند. میخواست سر او را ببرد.
بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
هوش مصنوعی: سروشی خوشخبر و خوشآواز آمد و به آرامی رازی را در گوشش گفت.
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بیگروه
فرشته به او گفت که ضحاک را بدون همراهان به کوه دماوند ببر.
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
به جز کسی که مجبوری با خودت ببری کسی را نبر.
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
ضحاک را تند و تیز به کوه دماوند آوردند و او را در آنجا به بند کشیدند.
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
در کوه، مکانی تنگ و محدود را در غاری که بسیار عمیق بود انتخاب کرد.
بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران
میخهای سنگین و زیادی را آوردند.
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
دست ضحاک را به کوه محکم بست تا او روزگار درازی آنجا بماند و سختی بکشد.
ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
او را آویزان بست تا خونش بر زمین بریزد.
از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
فریدون نام ضحاک را پست کرد و دنیا از بدیهای او پاک شد.
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او
ارتباط ضحاک و خویشان و نزدیکانش قطع شد و او همانطور در بند ماند.