برگردان به زبان ساده
چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد
به ماه سفندار مذ روز ارد
چون روزگار پادشاهِ پیشین به سر آمد، یزدگرد بر تخت شاهی نشست. این رویداد در روزِ ارد از ماهِ اسفندارمذ رخ داد.
چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر
چو از گردش روز برگشت سیر
آن مردِ خردمند و دلاور، چون از گردشِ روزگار و بازیهایِ دهر خسته و ملول گشت، چه نیکو گفت:
که باری نزادی مرا مادرم
نگشتی سپهر بلند از برم
«کاش هرگز از مادر زاده نمیشدم و پا به این دنیا نمیگذاشتم تا این چرخ گردون بر بالای سرم نچرخد.»
به پرگار تنگ و میان دو گوی
چه گویم جز از خامشی نیست روی
نه روزگارِ شکوه و فرمانروایی و نه دورانِ سختی و نیازمندی، هیچیک برای آدمی پایدار و جاودانه نخواهد ماند.
نه روز بزرگی نه روز نیاز
نماند همی برکسی بر دراز
«در این دنیا، نه دوران قدرت و ثروت برای کسی ابدی است و نه روزگار فقر و سختی؛ هیچکدام ماندگار نیستند.»
زمانه ز ما نیست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
«اگر خوب دقت کنی، میبینی که زمانه به ساز ما نمیرقصد و هیچکس قدرت آن را ندارد که با سرنوشت مقابله کند یا به جنگ تقدیر برود.»
به یارای خوان و به پیمای جام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام
«پس تا میتوانی سفرهی بزم را بچین، باده بنوش و از زندگی لذت ببر؛ هرگز غصهی این دنیا را نخور و از دردهایش حرفی نزن.»
اگر چرخ گردان کشد زین تو
سرانجام خاکست بالین تو
حتی اگر روزگار با تو یار باشد و تو را به اوج قدرت برساند، فراموش نکن که در نهایت، بستر مرگِ تو همین خاک سرد خواهد بود.
دلت را به تیمار چندین مبند
بس ایمن مشو بر سپهر بلند
بنابراین دلت را اینقدر اسیر غم و غصه نکن؛ اما از آنسو، به این روزگار و بازیهایش هم بیش از حد خوشبین و مطمئن نباش.
که با پیل و با شیربازی کند
چنان دان که از بینیازی کند
چرا که این چرخ روزگار، حتی با فیل و شیرِ ژیان هم بازی میکند و زورمندان را به زانو درمیآورد، و این کار را در نهایتِ بینیازی انجام میدهد.
تو بیجان شوی او بماند دراز
درازست گفتار چندین مناز
تو روزی میمیری اما این دنیا تا سالیان سال بعد از تو پابرجاست. حرف در این باره زیاد است، پس اینقدر به خودت و قدرتت مغرور نشو.
تو از آفریدون فزونتر نه ای
چو پرویز باتخت و افسر نه ای
مقام تو که از فریدون بالاتر نیست و تاج و تختِ پرشکوه خسروپرویز را هم نداری! (وقتی آنها نماندند، تو هم نخواهی ماند).
به ژرفی نگه کن که با یزدگرد
چه کرد این برافراخته هفت گرد
خوب و عمیق نگاه کن و ببین که این روزگار و آسمان برافراشته، عاقبت با یزدگرد چه کرد!»
چو بر خسروی گاه بنشست شاد
کلاه بزرگی به سر برنهاد
یزدگرد، همان روزی که با دلی شاد بر تخت پادشاهی نشست و تاج باشکوه قدرت را بر سر گذاشت...
چنین گفت کز دور چرخ روان
منم پاک فرزند نوشین روان
...رو به همه کرد و گفت: «از گردش این روزگار، من از نسلِ پاک انوشیروانِ دادگر هستم.
پدر بر پدر پادشاهی مراست
خور و خوشه و برج ماهی مراست
پادشاهی، نسل اندر نسل حق من است و اکنون تمام کائنات، از خورشید و ستارگان گرفته تا تمام دنیا، به فرمان من هستند.
بزرگی دهم هر که کهتر بود
نیازارم آن راکه مهتر بود
من دستِ ضعیفان و زیردستان را میگیرم و به آنها مقام میدهم، و هرگز بزرگان و افراد شایسته را نمیآزارم.
نجویم بزرگی و فرزانگی
همان رزم و تندی و مردانگی
به بزرگی، دانایی، قدرت جنگاوری و شجاعتِ خودم مغرور نمیشوم و در پی خشونت نیستم...
که برکس نماند همی زور و بخت
نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت
...چون خوب میدانم که قدرت، شانس، ثروت و تاج و تخت پادشاهی برای هیچ انسانی همیشگی و ماندگار نخواهد بود.
همی نام جاوید باید نه کام
بینداز کام و برافراز نام
تنها چیزی که در این دنیا ارزش ماندن دارد نام نیک است، نه هوسهای زودگذر. پس طمع را رها کن و فقط به فکر بهجا گذاشتن یک نامِ پرآوازه و نیک باش.»
برین گونه تا سال شد بر دو هشت
همی ماه و خورشید بر سر گذشت
با همین افکار و روش، شانزده سال از پادشاهی او سپری شد و روزگارش اینگونه طی شد.