برگردان به زبان ساده
یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
دختری به نام «پوران» باقی مانده بود؛ وقتی کار به جایی رسید که یک زن پادشاه شد، شیرازهی کارها ناپخته و متزلزل گشت.
بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
بزرگان او را بر تختِ پادشاهی نشاندند و بر سرش جواهر ریختند.
چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن
پوراندخت چنین سخن آغاز کرد: «من انجمن و اتحادِ بزرگان را از هم نخواهم پاشید.
کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج
هر کس که فقیر و نیازمند باشد را از خزانهی دولت ثروتمند میکنم تا دیگر در رنج و سختی نماند.
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
مبادا در این جهان کسی نیازمند بماند، چرا که درد و رنجِ او، مایهی آزار و رنجشِ من خواهد بود.
ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را
بدخواهان را از کشور دور میکنم و تختِ پادشاهی را دقیقاً بر اساسِ راه و رسمِ پادشاهانِ گذشته اداره خواهم کرد.»
نشانی ز پیروز خسرو بجست
بیاورد ناگاه مردی درست
پوراندخت به دنبالِ ردی از «پیروز خسرو» (فرماندهی که اردشیر را خفه کرده بود) گشت، تا اینکه ناگهان مردِ راستگویی خبرِ مخفیگاه او را آورد.
خبر چون به نزدیک پوران رسید
ز لشکر بسی نامور برگزید
وقتی خبر به پوران رسید، نامدارانِ زیادی از ارتش را مأمور کرد...
ببردند پیروز راپیش اوی
بدو گفت کای بد تن کینه جوی
آنها رفتند و پیروز خسرو را دستگیر کرده و پیشِ او آوردند. پوران به او گفت: «ای بدذاتِ کینهتوز!...
ز کاری که کردی بیابی جزا
چنانچون بود در خور ناسزا
به خاطر جنایتی که کردی، چنان مجازاتی خواهی دید که دقیقاً لایقِ آدمِ پستی مثل تو باشد.
مکافات یابی ز کرده کنون
برانم ز گردن تو را جوی خون
اکنون تاوانِ کارت را پس میدهی و من جویِ خون از گردنِ تو روانه خواهم کرد!»
ز آخر هم آنگه یکی کره خواست
به زین اندرون نوز نابوده راست
در همان لحظه، دستور داد از آخور یک کُرّهاسبِ وحشی بیاورند؛ اسبی که هنوز رام نشده بود و هرگز زینی بر پشتش قرار نگرفته بود.
ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ
پیروز خسرو را مانند یک تکه سنگ، محکم به آن اسب بستند و طنابی (پالهنگ) هم به گردنش انداختند.
چنان کرهٔ تیز نادیده زین
به میدان کشید آن خداوند کین
آن کُرّهاسبِ وحشی و رامنشده، آن مردِ کینهتوز و جانی را به وسطِ میدانِ شهر کشید.
سواران به میدان فرستاد چند
به فتراک بر گرد کرده کمند
پوران چند سوارکار را به میدان فرستاد که کمندهایشان را آماده به زینِ اسب بسته بودند...
که تا کره او را همیتاختی
زمان تا زمانش بینداختی
...تا کُرّهاسب را رم بدهند و بتازانند، و اسب در حالِ دویدن، مدام آن مرد را به اینطرف و آنطرف پرتاب کند.
زدی هر زمان خویشتن بر زمین
بران کره بربود چند آفرین
کُرّهاسبِ وحشی مدام خود را به زمین میکوبید (و پیروز خسرو را لِه میکرد)، تا جایی که حاضران آن اسب را تحسین میکردند (که چطور دارد انتقام میگیرد)!
چنین تا برو بر بدرید چرم
همیرفت خون از برش نرم نرم
این کار آنقدر ادامه یافت تا تمامِ پوست خسرو پارهپاره شد و خون آرامآرام از بدنش روان گشت.
سرانجام جانش به خواری به داد
چرا جویی از کار بیداد داد
سرانجام جانش را با نهایتِ خفت و خواری از دست داد؛ (فردوسی میگوید:) بله، از کارِ ستمکارانه، هرگز نباید انتظارِ عدل و عاقبتبهخیری داشت!
همیداشت این زن جهان را به مهر
نجست از بر خاک باد سپهر
این زن (پس از این انتقام)، جهان را با مهربانی اداره کرد و هرگز رویِ زمین به دنبالِ غرور، کبر و تندبادی نبود.
چو شش ماه بگذشت بر کار اوی
ببد ناگهان کژ پرگار اوی
اما وقتی شش ماه از پادشاهیِ او گذشت، ناگهان پرگارِ روزگارِ او کج شد (بخت از او برگشت).
به یک هفته بیمار گشت و بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد
تنها در عرضِ یک هفته بیمار شد و مُرد، اما نامِ نیکی از خود به یادگار برد.
چنین است آیین چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان
بله، رسمِ این روزگارِ گردون همین است؛ او بر انجامِ هر کاری تواناست و ما در برابرِ آن کاملاً درمانده و ناتوانیم.