برگردان به زبان ساده
ز جهرم فرخ زاد راخواندند
بران تخت شاهیش بنشاندند
«فرخزاد» را از شهر جهرم فراخواندند و او را بر تختِ پادشاهی نشاندند.
چو برتخت بنشست و کرد آفرین
ز نیکی دهش بر جهان آفرین
وقتی بر تخت نشست، خداوندِ نیکیبخش و آفرینندهی جهان را ستایش کرد.
منم گفت فرزند شاهنشهان
نخواهم جز از ایمنی در جهان
سپس گفت: «من فرزندِ شاهنشاهان هستم؛ و در این جهان هیچچیز جز امنیت و آرامشِ مردم را نمیخواهم.
ز گیتی هرآنکس که جوید گزند
چو من شاه باشم نگردد بلند
تا زمانی که من پادشاه هستم، هر کس در این جهان به دنبالِ آسیب رساندن و ستمگری باشد، هرگز به قدرت و مقامِ بلندی نخواهد رسید.
هر آنکس که جوید به دل راستی
نیارد به کار اندرون کاستی
اما هر کس که در دلش به دنبالِ صداقت باشد و در کارش کمکاری و خیانت نکند...
بدارمش چون جان پاک ارجمند
نجویم ابر بیگزندان گزند
...او را مانندِ جانِ پاکِ خودم گرامی میدارم؛ و هرگز به انسانهای بیگناه و بیآزار، آسیبی نخواهم رساند.»
چو یک ماه بگذشت بر تخت اوی
بخاک اندر آمد سر و بخت اوی
اما تنها یک ماه از پادشاهیِ او گذشت که بخت و اقبالِ او سرنگون شد و سرش به خاک افتاد.
همین بودش از روز و آرام بهر
یکی بنده در می برآمیخت زهر
سهمِ او از عمر و آرامشِ این دنیا فقط همین (یک ماه) بود؛ چرا که یکی از خدمتکاران در شرابِ او زهر ریخت.
بخورد و یکی هفته زان پس بزیست
هرآنکس که بشنید بروی گریست
فرخزاد آن شراب را نوشید و پس از آن تنها یک هفته زنده ماند؛ هر کس که خبرِ مرگِ او را شنید، به حالش گریه کرد.
همی پادشاهی به پایان رسید
ز هر سو همی دشمن آمد پدید
(با مرگِ او)، دورانِ پادشاهیِ ساسانیان عملاً به پایانِ خود رسید و از هر طرفِ کشور، دشمنان (برای تصاحبِ ایران) پدیدار شدند.
چنین است کردار گردنده دهر
نگه کن کزو چند یابی تو بهر
رسم و رفتارِ این روزگارِ گردون همین است؛ خوب نگاه کن تا ببینی سهمِ تو از این دنیا چقدر است!
بخور هرچ داری به فردا مپای
که فردا مگر دیگر آیدش رای
هرچه داری را بخور و از آن لذت ببر و منتظرِ فردا نمان؛ چرا که ممکن است فردا روزگار تصمیمِ دیگری برای تو بگیرد.
ستاند ز تو دیگری را دهد
جهان خوانیش بیگمان بر جهد
از تو میگیرد و به دیگری میبخشد؛ اگر این دنیایِ گذرا را جهانی ثابت بدانی، بیگمان از چنگت میلغزد و تو را جا میگذارد.
بخور هرچ داری فزونی بده
تو رنجیدهای بهر دشمن منه
هرچه داری را مصرف کن و مازادِ آن را (به نیازمندان) ببخش؛ تو برای جمعآوریِ این ثروت رنج کشیدهای، پس آن را برای دشمنانت به جا نگذار!
هرآنگه که روز تو اندر گذشت
نهاده همه باد گردد به دشت
زیرا لحظهای که عمرِ تو به پایان برسد، تمامِ آن ثروتهایی که روی هم انباشتهای بیارزش شده و مانند بادی در بیابان ناپدید میشود.