برگردان به زبان ساده
فرایین چو تاج کیان برنهاد
همیگفت چیزی که آمدش یاد
وقتی فرایین (گراز) تاج پادشاهی را بر سر گذاشت، هر حرفِ نسنجیدهای که به ذهنش میرسید به زبان میآورد.
همیگفت شاهی کنم یک زمان
نشینم برین تخت بر شادمان
با خود میگفت: «مدتی پادشاهی میکنم و با شادی روی این تخت مینشینم...
به از بندگی توختن شست سال
برآورده رنج و فرو برده یال
...همین مدتِ کوتاه بهتر از شصت سال بندگی کردن، رنج کشیدن و گردن کج کردن است!
پس از من پسر بر نشیند بگاه
نهد بر سر آن خسروانی کلاه
پس از من هم پسرم روی تخت مینشیند و تاج پادشاهی را بر سر میگذارد.»
نهانی بدو گفت مهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور
پسرِ بزرگتر پنهانی به او گفت: «حالا که پادشاه شدهای...
مباش ایمن و گنج را چاره کن
جهان بان شدی کار یکباره کن
احساسِ امنیت نکن و فکری به حالِ خزانهها بکن؛ حالا که حاکم شدهای کارت را یکسره کن...
چو از تخمهٔ شهریاران کسی
بیاید نمانی تو ایدر بسی
چون اگر کسی از نژادِ پادشاهانِ واقعی (ساسانیان) پیدا شود، تو مدت زیادی اینجا نمیمانی!»
وزان پس چنین گفت کهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور
اما پسرِ کوچکتر گفت: «اکنون تو پادشاهی...
سزاوار شاهی سپاهست و گنج
چو با گنج باشی نمانی به رنج
آنچه لازمهی پادشاهی است داشتنِ ارتش و ثروت است. تا وقتی پول داشته باشی شکست نمیخوری.
فریدون که بد آبتینش پدر
مر او را که بد پیش او تاجور
مگر فریدون که پسرِ آبتین بود، پیش از خودش چه کسی پادشاهِ او بود؟
جهان را بسه پور فرخنده داد
که اندر جهان او بد از داد شاد
اما او جهان را به سه پسر خوشبختش داد و با عدالت شاد بود.
به مرد و به گنج این جهان را بدار
نزاید ز مادر کسی شهریار
تو هم دنیا را با نیروی انسانی و پول نگه دار؛ هیچکس از شکمِ مادرش پادشاه به دنیا نمیآید (پادشاهی به قدرت است نه خون و نژاد)!»
ورا خوش نیامد بدین سان سخن
به مهتر پسر گفت خامی مکن
فرایین از این حرفها خوشش نیامد؛ رو به پسر بزرگتر کرد و گفت: «حرفِ خام و بیتجربه نزن!»
عرض را به دیوان شاهی نشاند
سپه را سراسر به درگاه خواند
فرایین سیستمِ پرداختِ حقوق (عرض) را در دربار به راه انداخت و تمام ارتش را فراخواند.
شب تیره تا روز دینار داد
بسی خلعت ناسزاوار داد
از شب تا صبح فقط سکهی طلا (دینار) پخش میکرد و هدایا و مقامهای زیادی به آدمهای بیلیاقت داد.
به دو هفته از گنج شاه اردشیر
نماند از بهایی یکی پر تیر
در عرضِ دو هفته، از خزانهی عظیمِ اردشیر، حتی به اندازهی ارزشِ یک «پَرِ تیر» (بیارزشترین چیز) باقی نماند و همه را بر باد داد!
هر آنگه که رفتی به می سوی باغ
نبردی جز از شمع عنبر چراغ
هر وقت برای شراب خوردن به باغ میرفت، فقط از شمعهایی استفاده میکرد که از عنبرِ گرانقیمت ساخته شده بودند.
همان تشت زرین و سیمین بدی
چو زرین بدی گوهر آگین بدی
تشتهایش همه طلا و نقره بودند و تشتهای طلا را با جواهرات تزئین کرده بود.
چو هشتاد در پیش و هشتاد پس
پس شمع یاران فریادرس
(از شدت ترس) همیشه هشتاد محافظ در جلو و هشتاد محافظ در پشت سر داشت که پشتِ مشعلها مراقبش بودند.
همه شب بدی خوردن آیین اوی
دل مهتران پرشد ازکین اوی
رسمِ او این بود که تمام شب را بنوشد و عیاشی کند؛ به همین دلیل دلِ بزرگان پر از کینهی او شد.
شب تیره همواره گردان بدی
به پالیزها گر به میدان بدی
شبهای تاریک همیشه سرگردان و مست بود، چه در باغها و چه در میدانها.
نماندش به ایران یکی دوستدار
شکست اندر آمد به آموزگار
دیگر حتی یک دوستدار هم در ایران برایش باقی نماند و بخت و روزگارش رو به نابودی رفت.
فرایین همان ناجوانمرد گشت
ابی داد و بیبخشش و خرد گشت
فرایین به مردی ناجوانمرد، ظالم، خسیس (پس از خالی شدن خزانه) و بیعقل تبدیل شد.
همی زر بر چشم بر دوختی
جهان را به دینار بفروختی
چشمانش فقط به طلا دوخته شده بود (کورِ پول شده بود) و حاضر بود کل جهان را به سکهای بفروشد.
همیریخت خون سر بیگناه
از آن پس برآشفت به روی سپاه
شروع به ریختنِ خونِ بیگناهان کرد و حتی به سپاهیانِ خودش هم پرخاش میکرد.
به دشنام لبها بیاراستند
جهانی همه مرگ او خواستند
سربازان نیز زبان به دشنامِ او باز کردند و تمام مردمِ جهان آرزوی مرگش را داشتند.
شب تیره هرمزد شهران گراز
سخنها همیگفت چندان به راز
در یک شبِ تاریک، مردی به نام «هرمزدِ شهرانگراز» پنهانی شروع به سخنرانی کرد:
گزیده سواری ز شهر صطخر
که آن مهتران را بدو بود فخر
سوارکاری برگزیده از شهر اصطخر بود و بزرگان به او افتخار میکردند.
به ایرانیان گفت کای مهتران
شد این روزگار فرایین گران
به ایرانیان گفت: «ای بزرگان، تحملِ روزگارِ فرایین بسیار سخت شده است.
همیدارد او مهتران را سبک
چرا شد چنین مغز و دلتان تنگ
او بزرگان را تحقیر میکند؛ چرا عقل و شجاعتِ شما اینقدر ضعیف و محدود شده است؟
همه دیدهها زو شده پر سرشک
جگر پر ز خون شد بباید پزشک
چشمِ همه از دستِ او گریان است؛ جگرها خون شده و اکنون به یک طبیب (برای درمان این درد) نیاز است.»
چنین داد پاسخ مرا او را سپاه
که چون کس نماند از در پیشگاه
سپاهیان به او پاسخ دادند: «چون کسی که شایستهی پادشاهی باشد باقی نمانده...
نه کس را همیآید از رشک یاد
که پردازدی دل بدین بد نژاد
هیچکس هم انگیزهای ندارد که دلش را برای مبارزه با این مردِ بدذات به دردسر بیندازد.»
بدیشان چنین گفت شهران گراز
که این کار ایرانیان شد دراز
شهرانگراز گفت: «رنج و بدبختیِ ایرانیان خیلی طولانی شد...
گر ایدون که بر من نسازید بد
کنید آنک از داد و گردی سزد
اگر شما به من خیانت نکنید و مردانگی و عدالت به خرج دهید...
هم اکنون به نیروی یزدان پاک
مر او را ز باره در آرم به خاک
همین الان به یاریِ خدای پاک، او را از روی اسبش به خاک میاندازم (میکشم)!»
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که بر تو مبادا که آید زیان
ایرانیان پاسخ دادند: «خدا کند آسیبی به تو نرسد...
همه لشکر امروز یار توایم
گرت زین بد آید حصار توایم
تمام ارتش امروز حامیِ توست و اگر خطری تهدیدت کرد، سپر و محافظِ تو خواهیم بود.»
چو بشنید ز ایشان ز ترکش نخست
یکی تیر پولاد پیکان بجست
وقتی این حمایت را شنید، بلافاصله یک تیر با نوکِ فولادی از ترکشِ خود بیرون کشید.
برانگیخت از جای اسپ سیاه
همیداشت لشکر مر او را نگاه
اسبِ سیاهش را به حرکت درآورد، در حالی که تمامِ لشکر به او نگاه میکردند.
کمان رابه بازو همیدرکشید
گهی در بروگاه بر سرکشید
کمان را با بازوی خود کشید، تا جایی که کمان تا روی سینه و سرش عقب رفت.
به شورشگری تیر بازه ببست
چو شد غرقه پیکانش بگشاد شست
در میان آن هیاهو، تیر را در کمان گذاشت و وقتی پیکانِ تیر کاملاً در کمان فرو رفت (کشش به آخرین حد رسید)، شستِ خود را رها کرد.
بزد تیر ناگاه بر پشت اوی
بیفتاد تازانه از مشت اوی
ناگهان تیر را دقیقاً بر پشتِ فرایین زد؛ (چنان ضربهای بود که) شلاقِ اسب از مشتِ فرایین افتاد.
همه تیرتا پر در خون گذشت
سرآهن ازناف بیرون گذشت
تمامِ طولِ تیر تا پرِ انتهای آن در خون فرو رفت و نوکِ آهنیِ آن از نافِ فرایین بیرون زد!
ز باره در افتاد سر سرنگون
روان گشت زان زخم او جوی خون
با سر از روی اسب به زمین افتاد و جویِ خون از زخمش روان شد.
بپیچید و برزد یکی باد سرد
به زاری بران خاک دل پر ز درد
به خود پیچید، آهی سرد کشید و با زاری و دلی پر از درد روی خاک جان داد.
سپه تیغها بر کشیدند پاک
برآمد شب تیره از دشت خاک
(با کشته شدن فرایین)، تمام ارتش شمشیرها را کشیدند و گرد و خاک از دشت به آسمانِ شبِ تاریک بلند شد.
همه شب همی خنجر انداختند
یکی از دگر باز نشناختند
تمام شب با خنجر به جانِ هم افتادند، در حالی که در تاریکی اصلاً همدیگر را نمیشناختند.
همی این از آن بستد و آن ازین
یکی یافت نفرین دگر آفرین
این گروه از آن گروه غنیمت میگرفت و آن از این؛ در این هرجومرج، عدهای نفرین میشدند و عدهای تحسین.
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
چومیشان بددل که بینند گرگ
سرانجام آن سپاهِ عظیم از هم پاشید و پراکنده شد؛ مانندِ گوسفندانِ ترسویی که گرگ دیده باشند.
فراوان بماندند بی شهریار
نیامد کسی تاج را خواستار
ایران مدتِ زیادی بدون پادشاه ماند، زیرا (اوضاع چنان خطرناک و شوم شده بود که) هیچکس داوطلبِ تاجوتخت نمیشد!
بجستند فرزند شاهان بسی
ندیدند زان نامداران کسی
بسیار جستوجو کردند تا فرزندی از نژادِ پادشاهان پیدا کنند، اما از آن نامداران (ساسانی) هیچکس را نیافتند.