برگردان به زبان ساده
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
در یک شب که همانند شبه بسیار سیاه بود (شبه : نوعی سنگ سیاه)
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
هلال ماه به گونهای متفاوت و با حالتی نزار و لاغر، برای نشستن روی مَسنَد خود آماده شد
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ماه، درون خانهٔ خود(آسمان) ظاهری تیرهگون یافته و لاغر و محزون شده بود
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را به زنگار و گرد
از درخشش و پرتو ماه تنها یک بخش باقی مانده بود و سه چهارم آن از میان رفته و هوا را به زنگار و گَردِ تیرگی سپرده بود (اشاره به هلال شدن ماه)
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
سپاه شب بر روی دشت و دامنهٔ کوه، فرشی از جنس پر کلاغ گستردهبود.
نمودم ز هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
در هر سو اهریمن در نظرم میآمد، که مانند مار سیاه دهان خود را گشوده بود
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
آسمان مانند پولاد زنگزده بود و گویی صورتش را به قیر آغشته بود.
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
اهرمن هر زمان که بادی سرد برمیزد و دم برمیکشید همانند زنگیای بود در زغال های بسیار میدمد گَردی سیاه و فراگیر از آنها برمیانگیزد
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
از تیرگی آسمان، باغ و کنار جوی مانند دریایی مواج از قیر شده بود
فرو ماند گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
آسمان گردان، گویی از جنبش بازایستاده بود و دست و پای خورشید سست و بیحرکت شده بود(کنایه از اینکه شب بسیار دراز بود و روز نمیشد)
سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
گویی آسمان، درون خیمهٔ سیاهی، خفته است (زیرا حرکت و جنبش ندارد)
جهان را دل از خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس
دل جهان از خود ترسیده بود و، شحنهٔ شبانه همچنان زنگش را میجنباند
نه آوای مرغ و نه هَرّای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نه آواز مرغ به گوش میرسید و نه بانگ هراسناک وحوش شنیده میشد، خاموشی جهان را فرا گرفته بود
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
به سبب تاریکی، پستی از بلندی قابل تشخیص نبود و دلم از آن شب طولانی گرفت
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
در میان آن غم و رنج، از جای برخاستم. زیبارویی در خانهام بود،
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیامد بت مهربانم به باغ
خروشیدم و از او چراغ خواستم، آن خوبروی به باغ آمد
مرا گفت شمعت چه باید همی
شب تیره خوابت بباید همی
به من گفت به شمع چه نیازی داری شب است و باید بخوابی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
گفتم : ای زیباروی، من مَردِ خواب نیستم، یک شمع تابنده پیش من بیاور
بنه پیشم و بزم را ساز کن
به چنگ آر چنگ و می آغاز کن
شمع را پیش من بگذار و مجلس شادی و شراب و چنگ را فراهم کن
برفت آن بت مهربانم ز باغ
بیاورد رخشنده شمع و چراغ
آن معشوق زیبا از باغ رفت و چراغ و شمع درخشان آورد
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
شراب و انار و ترنج و بِه و یک جام شاهوار پاکیزه و درخشنده آورد
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
به من گفت برخیز و شادمانی کن و روح را از درد و غم آزاد کن
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه
به هوش باش که دلت را ضایع نکنی و از درد و غم به طرب پناه بیاور
جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
عمر را آنطور که بگذرانی میگذرد؛ پس انسان خردمند چرا غمگین باشد؟
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
گاهی شراب مینوشید و گاهی چنگ مینواخت، مانند هاروت بابلی نیرنگ و جادو میکرد
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
دلم را به همهٔ آرزوها رسانید زیرا که بر من شب تیره را نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگوی
به آن بلندقامت گفتم ای ماهروی، امشب یک داستان به من بگو
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر
داستانی که دل از مهر آن شکوه یابد و آسمان از آن متحیر شود
مرا مهربان یار بشنو چه گفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت
بعد از کامیابی و همبستری، بشنو که یار مهربانم چه گفت :
بپیمای می تا یکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
شراب بنوش تا قصهای از زمان باستان برایت بگویم
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
داستانی پر از مهر و حیله و نیرنگ و جنگ که شایستهٔ مرد خردمند و بافرهنگ است
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
هوش مصنوعی: به محبوبم گفتم که بیا، ای معشوق زیبا روی، داستانی بخوان و بر محبت ما بیفزا.
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم ز هرگونه کار
هوش مصنوعی: از خوبیها و بدیهای سرنوشت ناپایدار، چه چیزی برای مردم به ارمغان میآورد؟
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
هشدار که غمگین نباشی، از چرخ دوری کن، تا کی میخواهی درنگ کنی
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی
کسی راه و روش او را نمی داند و دردی که او میرساند را از درمان نمیتوان بازشناخت
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
سپس گفت : اگر این داستان را از من بشنوی و از دفتر پهلوی به نظم بکشی،
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس
هم این داستان را به تو میگویم و هم سپاسدار و منتپذیر تو میشوم، اکنون بشنو ای یار نیکیشناس (نیکیشناس : شاکر. شکور.مقابل ناسپاس و کفور)