برگردان به زبان ساده
چو بهرام با دخت شنگل بساخت
زن او همی شاه گیتی شناخت
هوش مصنوعی: چون بهرام با دختر شنگل ازدواج کرد، همسرش شاه جهان را شناخت.
شب و روز گریان بد از مهر اوی
نهاده دو چشم اندران چهر اوی
هوش مصنوعی: شب و روز از محبت او میگریم و دو چشمم، مانند گلی در برابر چهرهاش، همیشه پر از اشک است.
چو از مهرشان شنگل آگاه شد
ز بدها گمانیش کوتاه شد
هوش مصنوعی: وقتی از محبت آنها باخبر شد، دیدگاه منفیاش نسبت به آنها تغییر کرد.
نشستند یک روز شادان بهم
همی رفت هرگونه از بیش و کم
هوش مصنوعی: یک روز خوشحال، همگی دور هم نشسته بودند و هر کدام به نحوی از خوبیها و بدیها صحبت میکردند.
سپینود را گفت بهرامشاه
که دانم که هستی مرا نیکخواه
هوش مصنوعی: بهرامشاه به سپینود گفت: میدانم که تو به من خیرخواهی و نیت خوبی داری.
یکی راز خواهم همی با تو گفت
چنان کن که ماند سخن در نهفت
هوش مصنوعی: میخواهم رازی را با تو در میان بگذارم، طوری صحبت کن که این راز پنهان بماند.
همی رفت خواهم ز هندوستان
تو باشی بدین کار همداستان
هوش مصنوعی: من قصد دارم به هندوستان بروم و تو هم باید در این کار همراهم باشی.
به تنها بگویم ترا یک سخن
نباید که داند کس از انجمن
هوش مصنوعی: به تنهایی باید یک حرف را به تو بگویم که هیچکس از جمع این را نخواهد دانست.
به ایران مرا کار زین بهترست
همم کردگار جهان یاورست
هوش مصنوعی: بهتر است که من در ایران زندگی کنم، زیرا خداوند جهان مرا یاری میکند.
به رفتن گر ایدونک رای آیدت
به خوبی خرد رهنمای آیدت
هوش مصنوعی: اگر تصمیم به رفتن داری، به تو پیشنهاد میکنم که با عقل و خرد خوب و مناسب عمل کنی.
به هر جای نام تو بانو بود
پدر پیش تختت به زانو بود
هوش مصنوعی: هر کجا که نام تو ذکر شود، پدر در پیشگاه تو به حالت احترام و زانو زده است.
سپینود گفت ای سرافراز مرد
تو بر خیره از راه دانش مگرد
هوش مصنوعی: سپینود گفت: ای مرد بزرگوار، بر این خیرهسری که با دانش در تضاد است، تمرکز نکن.
بهین زنان جهان آن بود
کزو شوی همواره خندان بود
هوش مصنوعی: بهترین زنها در دنیا کسانی هستند که همسرشان همیشه در کنارشان شاد و لبخند به لب دارد.
اگر پاک جانم ز پیمان تو
بپیچد به بیزارم از جان تو
هوش مصنوعی: اگر روح من از عهد و پیمان تو دور شود، من از جان تو بیزارم.
بدو گفت بهرام پس چاره کن
وزین راز مگشای بر کس سخن
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: راه حلی پیدا کن و این راز را با کسی در میان نگذار.
سپینود گفت ای سزاوار تخت
بسازم اگر باشدم یار بخت
هوش مصنوعی: سپینود گفت: اگر یار بخت من باشی، برای تو به زحمت میافتم و تختی برایت میسازم.
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
که سازد پدرم اندران بیشه سور
هوش مصنوعی: جشنگاهی در نزدیکی ماست که پدرم در آن جنگل جشن و شادی برپا میکند.
که دارند فرخ مران جای را
ستایند جای بتآرای را
هوش مصنوعی: آنهایی که خوشبختی و سعادت را دارند، باید از مکانی که زیبایی و هنر در آن وجود دارد، قدردانی کنند.
بود تا بران بیشه فرسنگ بیست
که پیش بت اندر بباید گریست
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن یک خوشی و آرامش، نباید از دشواریها و فاصلهها هراسید. در لحظاتی که به زیباییها و الهههای عشق فکر میکنیم، گاه نیازمند گریستن بر دردها و ناکامیها هستیم.
بدان جای نخچیر گوران بود
به قنوج در عود سوزان بود
هوش مصنوعی: بدان که مکان جایگاه شکارچیان، در قنوج، به مانند عودی سوزان است.
شود شاه و لشکر بدان جایگاه
که بیره نماید بران بیشه راه
هوش مصنوعی: در آن مکان، فرمانروایان و سربازان به قدرت میرسند که راه درست را برای عبور از جنگل نشان میدهد.
اگر رفت خواهی بدانجای رو
همیشه کهن باش و سال تو نو
هوش مصنوعی: اگر روانه جایی میشوی، تلاش کن که همیشه روح و شخصیت قدیمی و باارزشی داشته باشی، حتی اگر سال جدیدی را تجربه میکنی.
ز امروز بشکیب تا نیم روز
چو پیدا شود تاج گیتی فروز
هوش مصنوعی: از امروز تا نیم روز صبر کن تا زمانی که تاج روشنایی جهان نمایان شود.
چو از شهر بیرون رود شهریار
به رفتن بیارای و بر ساز کار
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه از شهر خارج میشود، باید به سفر خود زیبایی ببخشد و کارها را به درستی ساماندهی کند.
ز گفتار او گشت بهرام شاد
نخفت اندر اندیشه تا بامداد
هوش مصنوعی: بهرام از صحبتهای او خوشحال شد و تا صبح در فکر و خیال ماند.
چو بنمود خورشید بر چرخ دست
شب تیره بار غریبان ببست
هوش مصنوعی: وقتی خورشید بر آسمان ظاهر شد، شب تاریک به سوی خود بستهای برای غریبان فراهم کرد.
نشست از بر باره بهرام گور
همی راند با ساز نخچیر گور
هوش مصنوعی: بهرام گور بر فراز شتر نشسته و با ساز و نغمه، در حال شکار حیوانات است.
به زن گفت بر ساز و با کس مگوی
نهادیم هر دو سوی راه روی
هوش مصنوعی: به زن گفتند که بر ساز بنواز و با هیچکس حرف نزن، چرا که ما هر دو در مسیری حرکت میکنیم.
هرانکس که بودند ایرانیان
به رفتن ببستند با او میان
هوش مصنوعی: هر کسی که با ایرانیان به سفر رفته، در این مسیر با او همراه شده و رابطهای برقرار کردهاند.
بیامد چو نزدیک دریا رسید
به ره بار بازارگانان بدید
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیکی دریا رسید، در مسیر خود به بازار تجار نگاه کرد.
که بازارگانان ایران بدند
به آب و به خشکی دلیران بدند
هوش مصنوعی: بازرگانان ایران هم در دریا و هم در خشکی افرادی دلیر و شجاع بودند.
چو بازارگان روی بهرام دید
شهنشاه لب را به دندان گزید
هوش مصنوعی: وقتی بازرگان چهره بهرام را دید، شاه لبش را به دندان گزید.
نفرمود بردن به پیشش نماز
ز نادان سخن را همی داشت راز
هوش مصنوعی: نگفت که به پیش او نماز بخوانند، زیرا نادان سخن خود را پنهان نگهداشته است.
به بازارگان گفت لب را ببند
کزین سودمندی و هم با گزند
هوش مصنوعی: به فروشنده گفت ساکت باش، زیرا از این سودی که میبری ممکن است آسیب هم ببینی.
گرین راز در هند پیدا شود
ز خون خاک ایران چو دریا شود
هوش مصنوعی: اگر رازی بزرگ در هند پیدا شود، مانند دریا که از خون خاک ایران سرچشمه میگیرد.
گشاده بران کار کو لب ببست
زبان بسته باید گشاده دو دست
هوش مصنوعی: وقتی که فردی توانایی گفتن و بیان احساسات خود را نداشته باشد، انتظار از او این است که با عمل و اقداماتی که انجام میدهد، خود را نشان دهد و بار این مسئولیت را به دوش بکشد.
زبان شما را به سوگند سخت
ببندیم تا بازیابیم بخت
هوش مصنوعی: ما زبان شما را به طور جدی کنترل میکنیم تا بتوانیم شانس و بخت خود را دوباره به دست آوریم.
بگویید کز پاک یزدان خدای
بریدیم و بستیم با دیو رای
هوش مصنوعی: بگویید که ما از خداوند پاک جدا شدیم و با شیطان پیمان بستهایم.
اگر هرگز از رای بهرامشاه
بپیچیم و داریم بد را نگاه
هوش مصنوعی: اگر همیشه از نظر بهرامشاه منحرف شویم، در نهایت دچار مشکلات خواهیم شد.
چو سوگند شد خورده و ساخته
دل شاه زان رنج پرداخته
هوش مصنوعی: وقتی که دل شاه با سوگند و عهدی که بسته، آرام گرفته است، میتوان از آن رنجهای گذشته چشمپوشی کرد.
بدیشان چنین گفت پس شهریار
که نزد شما از من این زنهار
هوش مصنوعی: سپس پادشاه به آنها گفت که از طرف من این هشدار را بپذیرید.
بدارید و با جان برابر کنید
چو خواهید کز پندم افسر کنید
هوش مصنوعی: مسلمانان را بیدار کنید و به آرزوی خود برسانید، چون میخواهید که از نصایح من به عنوان تاجی بر سرشان استفاده کنید.
گر از من شود تخت پرداخته
سپاه آید از هر سوی ساخته
هوش مصنوعی: اگر من بتوانم تخت و تاجی بسازم، سپاه از هر طرف به سمت من خواهد آمد.
نه بازارگان ماند ایدر نه شاه
نه دهقان نه لشکر نه تخت و کلاه
هوش مصنوعی: نه بازرگانی در اینجا باقی مانده است، نه پادشاهی، نه کشاورزی، نه لشکری، و نه تخت و کلاهی برای سلطنت.
چو زانگونه دیدند گفتار اوی
برفتند یکسر پر از آب روی
هوش مصنوعی: وقتی که آنها صحبتهای او را چنین دیدند، همه با هم رفتند و چهرههایشان پر از آب شد.
که جان بزرگان فدای تو باد
جوانی و شاهی روای تو باد
هوش مصنوعی: ای جوان و شاه، جان افراد بزرگ و سرشناس فدای تو باد.
اگر هیچ راز تو پیدا شود
ز خون کشور ما چو دریا شود
هوش مصنوعی: اگر راز تو فاش شود، خون کشور ما به اندازه دریا جاری خواهد شد.
که یارد بدین گونه اندیشه کرد
مگر بخت را گوید از ره بگرد
هوش مصنوعی: دوست جوان به این فکر افتاده که شاید شانس او را به سمتی دیگر ببرد و از مسیر اصلی خارج کند.
چو بشنید شاه آن گرفت آفرین
بران نامداران با فر و دین
هوش مصنوعی: وقتی شاه این را شنید، از روی تحسین به بزرگان و نامآوران با اعتبار و دین احترام گذاشت.
همی رفت پیچان به ایوان خویش
به یزدان سپرده تن و جان خویش
هوش مصنوعی: او در حالی که به آرامی و به زیبایی میرفت، به خانهاش نزدیک میشد و جان و دل خود را به پروردگار سپرده بود.
بدانگه که بهرام شد سوی راه
چنین گفت با زن که ای نیکخواه
هوش مصنوعی: در آن لحظه که بهرام به راه افتاد، به زن گفت: «ای انسان نیکوکار و نیکاندیش»
ابا مادر خویشتن چاره ساز
چنان کو درستی نداندت راز
هوش مصنوعی: مادر به تو کمک نمیکند وقتی خودت نمیدانی چه چیزی درست است.
که چون شاه شنگل سوی جشنگاه
شود خواستار آید از نزد شاه
هوش مصنوعی: زمانی که شاه شنگل به سوی جشنگاه میرود، آرزوی او این است که کسی از نزد شاه بیاید.
بگوید که برزوی شد دردمند
پذیردش پوزش شه هوشمند
هوش مصنوعی: برزوی به کسی میگوید که دردلش از عمق دردش رنج میبرد و از شاه هوشمند درخواست عذرخواهی میکند.
زن این بند بنهاد با مادرش
چو بشنید پس مادر از دخترش
هوش مصنوعی: زن با مادرش صحبت کرد و به او گفت که وقتی حرفش را شنید، مادرش از حرفهای دخترش متعجب شد.
همی بود تا تازه شد جشنگاه
گرانمایگان برگرفتند راه
هوش مصنوعی: به مدت طولانی مردم بزرگ و باارزش در حال برگزاری جشن بودند و وقتی که زمان جشن تازه شد، همگی راهی شدند.
چو برساخت شنگل که آید به دشت
زنش گفت برزوی بیمار گشت
هوش مصنوعی: وقتی شنگل در دشت تشکیل شد، به همسرش گفت که برزو بیمار شده است.
به پوزش همی گوید ای شهریار
تو دل را بمن هیچ رنجه مدار
هوش مصنوعی: او به شاه میگوید که ای پادشاه، دل خود را به خاطر من به هیچوجه آزرده نکن.
چو ناتندرستی بود جشنگاه
دژم باشد و داند این مایه شاه
هوش مصنوعی: زمانی که سلامتی نباشد، جشن و شادی محلی غمانگیز خواهد بود و شاه نیز به این موضوع آگاه است.
به زن گفت شنگل که این خود مباد
که بیمار باشد کند جشن یاد
هوش مصنوعی: شنگل به زن گفت که این نیکی نیست که کسی بیمار باشد و در چنین شرایطی جشن بگیرد و یادها را زنده کند.
ز قنوج شبگیر شنگل برفت
ابا هندوان روی بنهاد تفت
هوش مصنوعی: در دل شب، شنگل به قنوج رفت و با دیدن هندوان به چهرۀ زیبا و دلنشین آنها خیره شد.
چو شب تیره شد شاه بهرام گفت
که آمد گه رفتن ای نیک جفت
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک شد، پادشاه بهرام گفت که زمان رفتن فرارسیده است ای خوب همراه.
بیامد سپینود را برنشاند
همی پهلوی نام یزدان بخواند
هوش مصنوعی: سپینود به حضور آمد و بر جایگاه نشسته، نام خداوند را بر زبان آورد.
بپوشید خفتان و خود برنشست
کمندی به فتراک و گرزی به دست
هوش مصنوعی: لباس جنگی خود را بپوشید و سوار بر اسب شد، کمند و گرزی در دست داشت.
همی راند تا پیش دریا رسید
چو ایرانیان را همه خفته دید
هوش مصنوعی: او به راه خود ادامه داد تا اینکه به دریا رسید و دید که همه ایرانیان خوابیدهاند.
برانگیخت کشتی و زورق بساخت
به زورق سپینود را در نشاخت
هوش مصنوعی: کشتی را به حرکت درآورده و قایقی ساخته است که مخصوص به سپینود میباشد و او را شگفتزده کرده است.
به خشکی رسیدند چون روز گشت
جهان پهلوان گیتی افروز گشت
هوش مصنوعی: آنها به سرزمین خشک و بیآب و علف رسیدند و زمانی که روز به پایان رسید، پهلوان بزرگ و نورانی جهان شدهاند.