برگردان به زبان ساده
ای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
هوش مصنوعی: ای آقایی که نور و شکوه سروریات از چهرهات میتابد، همچنان که نور صبحگاهی از طلوع آفتاب میدرخشد.
طفلان شوخطبع معانی ز خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی حجاب
هوش مصنوعی: کودکان شوخ و بازیگوش بیپروا از ذهن تو به سمت صفحه می شتابند و به راحتی خود را نشان میدهند.
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد به رویشان ز نفس عنبرین نقاب
هوش مصنوعی: سخن و کلامی که از تو برمیآید، به اندازهای با ارزش و زیباست که مانند عطری خوشبو بر چهرهها مینشیند و جانها را متاثر میکند.
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته سفالیست بیشراب
هوش مصنوعی: آنچه تو با ذوق و استعداد خود میگویی، مانند سفالی شکسته و بیقیمت است که در آن هیچ چیز ارزشمندی وجود ندارد.
تبخاله جوشد از لب نازکدلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
هوش مصنوعی: اگر لبههای نازکدلان از محبت و عشق تو لب باز کنند، مانند جوشیدن تبخال، اندیشههای نیکو و خوبیها در دل آنها شکل خواهد گرفت، حتی اگر از زیباییها و لذتهای زندگی بهرهمند شوند.
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساخت
خورشید از صحیفه و از دوده زر ناب
هوش مصنوعی: عمق وجودت به وسیله اندیشهای خلاق و نابی به وجود آمده و مثل خورشید که از کلمات و طراحیهای لطیف زنده میشود، ارزشمند و درخشان است.
طبعم که گاه نغمه طراری به بزم فکر
شرمندهتر ز تار گسسته است در باب
هوش مصنوعی: طبع من گاهی به زیبایی و شگفتی فکر میکند، اما در اینجا بیشتر از همیشه شرمسار از ناتوانیام هستم.
دارد شکستهتر ز دل من نوایکی
گر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
هوش مصنوعی: عشقم به قدری عمیق و رنجآور است که حتی اگر همه چیز ظاهراً نادرست به نظر برسد، باز هم برای تو صدای درست و روشنی دارد.
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساخت
معمار «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
هوش مصنوعی: دل روشن تو با ظرافت و زیبایی خاصی طراحی شده است، مانند معمارانی که از صبح و تابش آفتاب با خشت و گل، اثر هنری میسازند.
گویند تیره شد ز دم دود مشربم
ز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
هوش مصنوعی: میگویند به خاطر دود مشربم، خورشید به خاطر جسارت ابرها، تیره و کدر شده است.
انکار خود نمیکنم اما ز حضرتت
دارم سوالکی ز کرم لطف کن جواب
هوش مصنوعی: من نمیتوانم وجود خود را انکار کنم، ولی از تو سوالی دارم: خواهش میکنم لطف کرده و جوابم را بده.
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشک
در داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
هوش مصنوعی: تو خود همان زیبایی بهاری هستی که خون خشکیده در داغ گلهای لاله را به گلاب تبدیل میکند.
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غمم
کز من به هرزه خانه دلها شود خراب
هوش مصنوعی: من نه مانند دلبر زلفی دارم و نه به اندازه شاهد، غم و اندوهی که باعث ویرانی دلها شود.
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویش
با تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
هوش مصنوعی: چرایی این که چرا زبانم را به کلام بیهوده باز کنم و با کسانی که فقط به سرابی مینگرند، به جدل بپردازم، برایم مبهم است.
ای خوش متاعتر دلت از کاروان مصر
دیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
هوش مصنوعی: ای دل تو چه زیبا و باارزش هستی، بهتر از هر کالای دیگر. پس مانند کاروان مصر، که در آن زندگی اشرافی جریان دارد، با بیتوجهی نه به خودت و نه به دیگران آسیب نزن و در هر اقدامی از زیبایی و شکوهمندی دل دوری کن.
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدم
شهدست در مذاق شهید وفا عتاب
هوش مصنوعی: من از خود زهر گفتم و از محبت شرمنده شدم، که در طعم آن، شهد شیرین وفای شهیدان حس شده است.
چون شانه صد زبان شدهام تا قسم خورم
اما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
هوش مصنوعی: من مانند شانهای که صد زبان دارد، میخواهم قسم بخورم، اما این قسم را به موی دوست خواهم خورد، نه با نشانهها و نوشتهها.
کز من بغیر مهر و وفا هیچ سر نزد
شرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
هوش مصنوعی: من از هیچکس جز محبت و وفا سخنی نمیپذیرم و از عشق به کسی شرمنده نیستم.
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شد
آن بوسه گاه رحمت ازین آیت عذاب
هوش مصنوعی: من در دل تو جاودانه شدم، ولی آن بوسهای که نشانهی رحمت بود، حالا به خاطر این نشانهی عذاب، تیره و تار شده است.
ور زآنکه عذرهای منت دلپذیر نیست
ختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
هوش مصنوعی: اگرچه عذرهایی که میخواهم بیاورم خوشایند نیست، اما سخن را با یک جمله از این کتاب به پایان میرسانم.
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطا
تو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب
هوش مصنوعی: من نادان هستم و از نادانیام تنها خطا برمیخیزد، اما تو که عاقل هستی، از عقل خود جز کار درست و صحیح به عمل نمیآوری.