برگردان به زبان ساده
منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از عالم بی نشانی نشانی گفت روزی به قبیلۀ رسیدم از قبایل عرب جوانی باخدی مقمّر و خطی معنبر مرا دعوت کرد چون مائده حاضر کردند جوان بسوی خیمه نگاه کرد و نعرۀ بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد چون بهوشباز آمد در خروش آمد از حال او پرسیدم گفتند در آن خیمه معشوق اوست درین حال غبار دامن او گریبان جانش گرفته است و بسوی عالم بیخودی میکشد بدید بیهوش شد و چنین خاموش شد گفت از کمال مرحمت بر در خیمۀ دلربای جان افزای او گذر کردم و گفتم بحرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ضربت فراق را شربت وصل چشانی و آن بیمار علت بیمرادی را بمراد رسانی از ورای حجاب جوابداد و گفت یا سَلیمَ الْقَلبِ هُوَ لایُطیقُ شُهودَ غُبارِ ذَیْلی فَکَیْفَ یُطیقُ صُحْبَتی اوئی او طاقت دیدن غباری از دامن من نمیدارد او را طاقت جمال من کی بود.
هوش مصنوعی: منصور مغربی، عالمی نامدار در فقه، روزی به قبیلهای از قبایل عرب رسید. در آنجا جوانی با هیکلی زیبا و ظاهری دلربا او را دعوت کرد. وقتی غذا آماده شد، جوان به سمت خیمهای نگاه کرد و ناگهان بیهوش شد و زبانش بند آمد. وقتی دوباره به خود آمد، در حالتی درخشان و شورانگیز از او پرسیدند که چه اتفاقی برایش افتاده است. گفتند در آن خیمه محبوبش است و او از شدت عاشقی به حال بیخودی و غبار او غرق در عشق شده است. او به کمال محبت و زیبایی محبوبش اشاره کرد و گفت که از روی رحمت، بر در آن خیمه گذر کرده و از محبوبش درخواست کرده است که درد کشیدهها را درمان کند. محبوبش در پاسخ گفت:
«ای کسی که قلبت سالم است، او نمیتواند غباری از دامن من را تحمل کند، پس چگونه میتواند جمال من را ببیند؟»