باقیماندهٔ مجلد پنجم
ابوالفضل بیهقی
»
تاریخ بیهقی
»
باقیماندهٔ مجلد پنجم
بخش ۱ - دیباچهٔ الحاقی : مرحوم دکتر فیاض در حاشیه یادآوری فرمودهاند که «قسمت موجود کتاب بیهقی از همین جا آغاز میشود و آنچه در نسخهها مقدم بر این عبارت دیده میشود همه الحاقی است ...» و در پایان کتاب در فصل ملحقات تاریخ بیهقی، دیباچهٔ کتاب را به نقل از چاپ مرحوم ادیب پیشاوری آوردهاند و به نظر میرسد که ذکر آن در حاشیه برای آگاهی بیشتر برخی از خوانندگان و به دست آمدن سر رشته سخن سودمند میباشد.
بخش ۲ - نامهٔ حشم تگینآباد : «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، زندگانی خداوند عالم، سلطان اعظم، ولی النّعم دراز باد در بزرگی و دولت و پادشاهی و نصرت و رسیدن به امانی و نهمت در دنیا و آخرت. نبشتند بندگان از تگینآباد روز دوشنبه سوم شوّال از احوال لشکر منصور که امروز اینجا مقیماند بر آن جمله که پس ازین چون فرمان عالی دررسد، فوج فوج قصد خدمت درگاه عالی خداوند عالم، سلطان بزرگ، ولی النّعم، اطال اللّه بقاءه و نصر لواءه، کنند که عوایق و موانع برافتاد و زایل گشت و کارها یکرویه شد و مستقیم و دلها بر طاعت است و نیّتها درست و الحمد للّه ربّ العالمین و الصّلوة علی رسوله محمّد و آله اجمعین.
بخش ۳ : بوبکر حصیری و منگیتراک برین جمله برفتند و سه خیلتاش مسرع را نیز هم ازین طراز به غزنین فرستادند و روز آدینه اینجا به تگیناباد خطبه به نام سلطان مسعود کردند. خطیب سلطانی و حاجب بزرگ و همه اعیان به مسجد آدینه حاضر آمدند و بسیار درم و دینار نثار کردند و کاری بانام رفت و نامه رفته بود تا به بست نیز خطبه کنند و کرده بودند و بسیار تکلّف نموده.
بخش ۴ : و حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت به امیر مسعود و بر دست دو خیلتاش بفرستاد و آن حالها بشرح بازنمود و نامهها که از غزنین رسیده بود بجمله گسیل کرد.
بخش ۵ : و چون این نامه بشنودند همگان گفتند که «خداوند انصاف تمام بداده بود بدان وقت که رسول فرستاد و اکنون تمامتر بداد. حاجب چه دیده است در این باب؟» گفت: «این نامه را -اگر گویید- باید فرستاد به نزدیک امیر محمّد تا بداند که وی به فرمان خداوند اینجا میماند و موکَّل و نگاهدارندهٔ وی پیدا شد و ما همگان از کار وی معزول گشتیم.» گفتند:
بخش ۶ : ذکرُ ما جَری علی یدي الأمیر مسعود بعد وفاةِ والدِه الأمیر محمود -رضوانُ اللّهِ علیهما- فی مدّةِ مُلکِ أخیه بغزنة إلی أن قبض علیه بتکیناباد و صفا الأمرُ له و الجلوسُ علی سریر الملک بهراة -رحمة اللّه علیهم أجمعین-.
بخش ۷ : چون بر همه احوالها واقف گشتم، گفتم: «زندگانی خداوند دراز باد، به هیچ مشاورت حاجت نیاید. بر آنچه نبشته است، کار میباید کرد که هر چه گفته است، همه نصیحت محض است، هیچ کس را این فراز نباید [گفت]». گفت: «همچنین است و رأی درست این است که دیده است و همچنین کنم، اگر خدای -عزّ و جلّ- خواهد.
بخش ۸ : و پس از گسیل کردن رسول امیر از سپاهان حرکت کرد با نشاط و نصرت، پنج روز باقی مانده بود از جمادی الاخری بر طرف ری؛ چون به شهر ری رسید، مردمان آنجا خبر یافته بودند و تکلّفی کرده و شهر را آذین بسته بودند، آذینی از حدّ و اندازه گذشته. امّا وی بر کران شهر که خیمه زده بودند، فرود آمد و گفت رفتنی است؛ و مردم ری، خاص و عام بیرون آمدند و بسیار خدمت کردند و وی معتمدان خویش را در شهر فرستاد تا آن تکلّفی که کرده بودند، بدیدند و با وی گفتند و وی مردم ری را بدان بندگی که کرده بودند، احماد کرد.
بخش ۹ : چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر -و مردی پیر و فاضل و اسنّ و جهانگشته بود- او بر پای خاست و گفت: «زندگانی ملک اسلام دراز باد. اینها در این مجلس بزرگ و این حشمت از حد گذشته، از جواب عاجز شوند و مُحجَم گردند؛ اگر رای عالی بیند، فرمان دهد یکی را از معتمدان درگاه تا بیرون بنشیند و این بندگان آنجا روند که طاهر دبیر آنجا نشیند و جواب دهند.» امیر گفت: «نیک آمد.» و اعیان ری را به خیمهٔ بزرگ آوردند که طاهر دبیر آنجا مینشست -و شغل همه بر وی میرفت که وی محتشمتر بود- و طاهر بیامد، بنشست و پیش وی آمدند این قوم و با یکدیگر نهاده بودند که چه پاسخ دهند.
بخش ۱۰ : و دیگر روز چون بار بگسست -و اعیان ری بجمله آمدهبودند به خدمت با این مقدّمان و افزون از دههزار زن و مرد به نظاره ایستاده- اعیان را به نیمترک بنشاندند و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه-، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران جبال هراة بود بخواند و بنواخت و گفت: «ما فردا بخواهیم رفت و این ولایت به شحنگی به تو سپردیم و سخن اعیان را بشنودی. هشیار و بیدار باش تا خللی نیفتد به غیبت ما. و با مردمان این نواحی نیکو رو و سیرت خوب دار و یقین بدان که چون ما به تخت ملک رسیدیم و کارها به مراد ما گشت، اندیشه این نواحی بداریم و اینجا سالاری محتشم فرستیم با لشکری و معتمَدی از خداوندان قلم که همگان بر مثال وی کار کنند تا باقی عراق گرفتهآید، اگر خدای خواهد. باید که اعیان و رعایا از تو خشنود باشند و شکر کنند. و نصیب تو از نواخت و نهمت و جاه و منزلت سخت تمام باشد از حسن رأی ما.» حسن سلیمان بر پای خاست -و درجهٔ نشستن داشت در این مجلس- و زمین بوسه داد و پس بایستاد و گفت: «بنده و فرمانبردارم و مرا این محل نیست، اما چون خداوند ارزانی داشت، آنچه جهد آدمی است، در خدمت به جای آرم.» امیر فرمود تا وی را به جامهخانه بردند و خلعت گرانمایه به شحنگی ری بپوشانیدند؛ قبای خاص، دیبای رومی و کمر زر پانصد مثقال و دیگر چیزها فراخور این. پیش امیر آمد با خلعت و خدمت کرد و از لفظ عالی ثنا شنید و پس به خیمهٔ طاهر آمد و طاهر ثنای بسیار گفتش. و اعیان ری را آنجا خواندند و طاهر آن حال با ایشان بگفت؛ سخت شاد شدند و فراوان دعا و ثنا گفتند. پس طاهر مثال داد حسن سلیمان را تا با خلعت سوی شهر رفت با بسیار لشکر و اعیان با وی و شهر را آذین بستهبودند. بسیار نثار کردند و وی را در سرایی که ساختهبودند، سخت نیکو فرود آوردند و مردمان نیکو حق گزاردند.
بخش ۱۱ : و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت و به دیهی رسید بر یکفرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ داشت، آن رکابدار پیش آمد که به فرمان سلطان محمود -رَضِيَ اللّهُ عنه- گسیل کرده آمدهبود با آن نامه توقیعی بزرگ به احماد خدمت سپاهان و جامهخانه و خزائن و آن ملطّفههای خرد به مقدّمان لشکر و پسر کاکو و دیگران که «فرزندم عاق است»، چنانکه پیش ازین بازنمودهام. رکابدار پیاده شد و زمین بوسه داد و آن نامه بزرگ از بر قبا بیرون کرد و پیش داشت. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- اسب بداشت و حاجبی نامه بستد و بدو داد و خواندن گرفت. چون به پایان آمد، رکابدار را گفت:
بخش ۱۲ : و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا؛ یکی از حدیث [حشمت] خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند؛ که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه گردند و نامی؛ چون گشتند و شد -و اگر در محنت باشند یا نعمت- ایشان را حرمت دارند و تا در گور نشوند، آن نام ازیشان نیفتد. و دیگر حدیث آن ملطّفهها و دریدن آن و انداختن در آب، که هم آن نویسندگان و هم آن کسان که بدیشان نبشتهبودند، چون این حال بشنیدند، فارغدل گشتند که بدانستند که او نیز به سر آن باز نخواهد شد و پادشاهان را اندرین ابواب، الهام از خدای -عزَّ وَ جلَّ- باشد.
بخش ۱۳ : فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی متواری بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کردهبود، گناهش ببخشید و او را عفو کرد و به خانه بازفرستاد، چنانکه به خدمت بازنیاید. و چون مدّتی سخت دراز در عطلت بماند، پایمردان خاستند که مرد بزرگ بود و ایادی داشت نزدیک هر کس و فرصت میجستند تا دل مأمون را نرم کردند و بر وی خوش گردانیدند تا مثال داد که به خدمت باید آمد. چون این فرمان بیرون آمد، فضل کس فرستاد نزدیک عبداللّه طاهر -و حاجب بزرگ مأمون او بود و با فضل دوستی تمام داشت- و پیغام داد که «گناه مرا امیر المؤمنین ببخشید و فرمود که به خدمت درگاه باید آمد و من این همه، بعد از فضل ایزد -عزَّ ذکرُه- از تو میدانم که به من رسیدهاست که تو در این باب چند تلطّف کردهای و کار بر چه جمله گرفته تا این امر حاصل گشت. چون فرمود امیر المؤمنین تا به خدمت آیم -و دانی که مرا جاهی و نامی بزرگ بودهاست و همچنان پدرم را، که این نام و جاه به مدّتی سخت دراز به جای آمدهاست- تلطّفی دیگر باید کرد تا پرسیدهآید که مرا در کدام درجت بدارد و این به تو راست آید و تو توانی پرسید که شغل توست که حاجب بزرگی و امیر المؤمنین را تهمت نبود که این من خواستهام و استطلاع رأی من است که کردهمیآید.» عبداللّه گفت: «سپاس دارم و هرچه ممکن گردد در این باب به جای آرم.»
بخش ۱۴ : و امّا حدیث ملطّفهها؛ بدان وقت که مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد برادرش محمّد زبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم به مأمون تقرّب میکردند و ملطّفهها مینبشتند. و از مرو نیز گروهی از مردم مأمون به محمّد تقرّب میکردند و ملطّفهها مینبشتند و مأمون فرمودهبود تا آن ملطّفهها را در چندین سفط نهادهبودند و نگاه میداشتند و همچنان محمّد. و چون محمّد را بکشتند و مأمون به بغداد رسید، خازنان، آن ملطّفهها را که محمّد نگاه داشتن فرمودهبود، پیش مأمون آوردند و حال آن ملطّفهها که از مرو نبشتهبودند، بازنمودند. مأمون خالی کرد با وزیرش، حسن بن سهل و حال سفطهای خویش و از آنِ برادر بازراند و گفت: «در این باب چه باید کرد؟» حسن گفت: «خائنان هر دو جانب را دور باید کرد.» مأمون بخندید و گفت: «یا حسن، آنگاه از دو دولت کس نماند و بروند و به دشمن پیوندند و ما را درسپارند. و ما دو برادر بودیم، هر دو مستحقّ تخت و ملک. و این مردمان نتوانستند دانست که حال میان ما چون خواهدشد؛ بهترآمدِ خویش را مینگریستند. هرچند آنچه کردند، خطا بود که چاکران را امانت نگاه میباید داشت و کس بر راستی زیان نکردهاست. و چون خدای -عزَّ و جلّ- خلافت به ما داد، ما این فروگذاریم و دردی به دل کس نرسانیم.» حسن گفت: «خداوند بر حقّ است در این رای بزرگ که دید و من بر باطلم. چشم بد دور باد.» پس مأمون فرمود تا آن ملطّفهها بیاوردند و بر آتش نهادند تا تمام بسوخت. و خردمندان دانند که غور این حکایت چیست و هر دو تمام شد و پس به سرِ تاریخ بازشدم.
بخش ۱۵ : امیر شهاب الدّوله -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون از دامغان برفت، نامهها فرمود سوی سپاهسالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشتهاست و خدمتی بدان تمامی کرده، ثمرتی سخت بانام خواهد یافت. باید که به خدمت آید با لشکرها، چه آنکه با وی بودند و چه آنکه به نوی فراز آوردهاست، همه آراسته با سلاح تمام و دانستهآید که آن کسان را که به نوی اثبات کردهاست، هم بر آن جمله که وی دیدهاست و کردهاست، بداشتهآید و نواخت و زیادتها باشد. و علفها که عمّال و رئیس را باید ساخت، دانیم که آماده است و اگر در چیزی خلل است، بزودی در باید یافت که آمدن ما سخت نزدیک است.» چون نامهها دررسید با خیلتاش مسرع، حاجب غازی و دیگران کارها بجدتر پیش گرفتند و آنچه ناساخته بود، بتمامی بساختند و هر تکلّف که گمان گشت اهل سلاح به جای آوردند.
بخش ۱۶ : دیگر روز در صفّه تاج که در میان باغ است، بر تخت نشست و بار داد، باردادنی سخت بشکوه. و بسیار غلام ایستاده از کران صفّه تا دور جای و سیاهداران و مرتبهداران بیشمار تا درِ باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده. و اولیاء و حشم بیامدند به رسم خدمت و بنشستند و بایستادند. غازی سپاهسالار را فرمود تا بنشاندند و قضات و فقها و علما درآمدند و فصلها گفتند در تهنیت و تعزیت، و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- را بستودند. و آن اقبال که بر قاضی صاعد و بومحمّد علوی و بوبکر اسحق محمشاد کرّامی کرد، بر کس نکرد. پس روی به همگان کرد و گفت: «این شهری بس مبارک است. آن را و مردم آن را دوست دارم و آنچه شما کردید در هوای من به هیچ شهر خراسان نکردند و شغلی پیش داریم چنانکه پیداست که سخت زود فصل خواهدشد به فضل ایزد -عزَّ ذکرُه-. و چون از آن فراغت افتاد، نظرها کنیم اهل خراسان را، و این شهر به زیادت نظر مخصوص باشد. و اکنون میفرماییم به عاجلالحال تا رسمهای حسنکی نو را باطل کنند و قاعدهٔ کارها به نشابور در مرافعات و جز آن، همه به رسم قدیم بازبرند که آنچه حسنک و قوم او میکردند، به ما میرسید، بدان وقت که به هرات بودیم و آنرا ناپسند میبودیم، امّا روی گفتار نبود. و آنچه کردند، خود رسد پاداش آن بدیشان.
بخش ۱۷ : و در این روزها نامهها رسید از ری که «چون رکاب عالی حرکت کرد، یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دلانگیز، قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند. و مقدّم ایشان که از بقایای آل بویه بود، رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان و او اعیان ری را گفت: «چه پاسخ باید داد و چه باید کرد؟» ایشان گفتند: «تو خاموش میباش که آن جواب ما را میباید داد.»
بخش ۱۸ : و هم در این هفته خبر رسید که رسول القادر باللّه -رَضِيَ اللّهُ عنه- نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بودهاست. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- به رسیدن این بشارت تازگی تمام یافت. و فرمود تا استقبال او بسیچیدند سخت بسزا. و مردم شهر نزدیک قاضی صاعد آمدند و گفتند که «ایشان چون شنیدند که امیر نزدیک نشابور رسید، خواستند که خوازهها زنند و بسیار شادی کنند. رئیس گفت: «نباید کرد که امیر را مصیبتی بزرگ رسیدهاست به مرگ سلطان محمود -أنارَ اللّهُ برهانَه-؛ هرچند بر مراد میآید. و این به فرمان وی میگویم. با وقتی دیگر باید افکند.» و اکنون مدّتی برآمد و هر روز کارها برمرادتر است و اکنون رسول هم از بغداد میآید با همه مرادها. اگر قاضی بیند، درخواهد از امیر تا به دل بسیار خلق شادی افکند، بدانکه دستوری دهد خداوند و رها کند تا تکلّف بیاندازه کنند.»
بخش ۱۹ : روز دیگر سپاهسالار غازی به درگاه آمد، با جمله لشکریان بایستاد و مثال داد جمله سرهنگان را تا از درگاه به دو صف بایستادند با خیلهای خویش و علامتها با ایشان، شارهای آن دو صف، از در باغ شادیاخ به دورجای رسیده. و درون باغ از پیش صفّهٔ تاج تا درگاه، غلامان دو روی بایستادند با سلاح تمام و قباهای گوناگون و مرتبهداران با ایشان. و استران فرستادهبودند از بهر آوردن خلعت را از نشابور و نزدیک رسول بگذاشته. بوسهل پوشیده نیز کس فرستادهبود و منشور و فرمانها بخواسته و فرونگریسته و ترجمههای آن راست کرده و باز در خریطههای دیبای سیاه نهاده، بازفرستاده.
بخش ۲۰ : و ماه روزه درآمد و روزه بگرفتند. و سلطان مسعود حرکت کرد از نشابور در نیمهٔ ماه رمضان این سال. و هم این روز فرمود تا قاضی صاعد را و پسرانش را و سید بومحمّد علوی را و بوبکر محمشاد را و قاضی شهر و خطیب را خلعتها دادند. و امیر به هرات آمد، دو روز مانده ازین ماه و در کوشک مبارک فرودآمد و آنجا عیدی کرد که اقرار دادند که چنان عید هیچ ملک نکردهاست. خوانی نهادهبودند سلطان را در آن بنای نو که در باغ عدنانی ساختهبودند و خوانهای دیگر نهادهبودند در باغ عدنانی. سرهنگان تفاریق و خیلتاشان را بر آن خوان[ها] بنشاندند و شعرا شعر میخواندند. و در میان نان خوردن، بزرگان درگاه که بر خوان سلطان بودند، بر پای خاستند و زمین بوسه دادند و گفتند: «پنج و شش ماه گذشت تا خداوند نشاط شراب نکردهاست و اگر عذری بود گذشت و کارها بر مراد است. اگر رأی بزرگ خداوند بیند، نشاط فرماید.» سلطان اجابت کرد و شراب خواست و بیاوردند و مطربان زخمه گرفتند و نشاط بالا گرفت و شراب دادن گرفتند؛ چنانکه همگان خرّم بازگشتند، مگر سپاهسالار که هرگز شراب نخوردهبود.
بخش ۲۱ : ذکرُ مَا انقَضَی مِن هذِهِ الأحوالِ و الأخبارِ تذکرةً بعدَ هذا و ورودِ العسکرِ مِن تکینابادَ بِهراةَ و ما جَرَی في تلکَ المدّةِ
بخش ۲۲ - فرو گرفتن حاجب علی : چون لشکر به هرات رسید، سلطان مسعود برنشست و به صحرا آمد با شوکتی و عدّتی و زینتی سخت بزرگ. و فوجفوج لشکر پیش آمدند و از دل خدمت کردند که او را سخت دوست داشتند و راست بدان مانست که امروز بهشت و جنّات عدن یافتهاند. و امیر همگان را به زبان بنواخت از اندازه گذشته. و کارها همه بر غازی حاجب میرفت که سپاهسالار بود و علی دایه نیز سخن میگفت و حرمتی داشت به حکم آنکه از غزنین غلامان را بگردانیدهبود و به نشابور رفته، ولکن سخن او را محلّ سخن غازی نبود و خشمش میآمد و در حال سود نمیداشت. استاد ابونصر را سخت تمام بنواخت، ولکن بدان مانست که گفتی محمودیان گناهی سخت بزرگ کردهاند و بیگانگاناند در میان مسعودیان. و هر روزی بونصر به خدمت میرفت و سوی دیوان رسالت نمینگریست. و طاهر دبیر مینشست به دیوان رسالت با بادی و عظمتی سخت تمام.
بخش ۲۳ - پیام امیر به خوارزمشاه دربارهٔ علی : و چون شغل بزرگ علی به پایان آمد و سپاهسالار غازی از پذیرهٔ بنهٔ وی بازگشت و غلامان و بنه هر چه داشت، غارت شدهبود و بیم بود که از بنهٔ اولیا و حشم و قومی که با وی میآمدند نیز غارت بسیار شدی؛ امّا سپاهسالار غازی نیک احتیاط کردهبود تا کسی را رشتهتایی زیان نشد. و قوم محمودی ازین فروگرفتن علی، نیک بشکوهیدند و دامن فرا هم گرفتند. سلطان، عبدوس را نزدیک خوارزمشاه آلتونتاش فرستاد و پیغام داد که «علی تا این غایت نه آن کرد که اندازه و پایگاه او بود. چرا به خوارزمشاه ننگریست و اقتدا بدو نکرد؟ و او را به آوردن برادرم چه کار بود؟ صبر بایست کرد تا ما هم آمدیمی و وی یکی بودی از اولیا و حشم؛ آنچه ایشان کردندی، وی نیز بکردی. و اگر برادرم را آورد، بیوفایی چرا کرد؟ و خدای را -عزَّ وَ جلّ- چرا بفروخت به سوگندان گران که بخورد؟ و وی در دل خیانت داشت و آن همه ما را مقرّر گشت تا او را نشاندهآمد که صلاح، نشاندن او بود. به جان او آسیبی نخواهد بود و جایی بنشاندهاندش و نیکو میدارند تا آنگاه که رأی ما در باب او خوب شود.
بخش ۲۴ - آشفته شدن کار وزیر حسنک : و سلطان منشوری فرستاد بنام سپاهسالار غازی به ولایت بلخ و سمنگان، و کسان وی آنرا به بلخ بردند بزودی تا به نام وی خطبه کنند.
بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیر : و بهرام نقیب را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی و سوی جنکی فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی را بگزاردهآید بر آنکه این خواجه را امید نیکو کرد و خدمت نمود و چون سلطان ماضی گذشته شد، او را از دشمنانش نگاه داشت. و بهرام را ازیرا بر ایشان فرستادهآمد که بوسهل به روزگار گذشته تنگحال بود و خدمت و تأدیب فرزندان خواجه کردهبود و از وی بسیار نیکوییها دیده؛ خواست که در این حال مکافاتی کند. و دشمنان خواجه چون از این حال خبر یافتند، نیک بترسیدند. و بیارم این قصّه که خواجه به بلخ به چه تاریخ و به چه جمله آمد و وزارت بدو دادهشد.
بخش ۲۶ : و از خطاهای بزرگ که رفتهبود پیش از آن که امیر مسعود از نشابور به هرات آمدی، دانستند که سلطان چون میشنود و از غزنین اخبار میرسید که «لشکرها فراز میآید و جنگ را میسازند» و به زیادت مردم حاجتمند گشت و خاطر عالی خویش را هر جایی میبرد. رسولی نامزد کرد تا نزدیک علیتگین رود، مردی سخت جلد که وی را بوالقاسم رحّال گفتندی. و نامه نبشتند که «ما روی به برادر داریم. اگر امیر درین جنگ با ما مساعدت کند، چنانکه خود به نفس خویش حاضر آید و یا پسری فرستد با فوجی لشکر قوی ساخته، چون کارها به مراد گردد، ولایتی سخت بانام که برین جانب است آن به نام فرزندی از آن او کردهآید.» و ناصحان وی باز [نه]نمودهبودند که غور و غایت این حدیث بزرگ است و علیتگین بدین یک ناحیت بازنایستد، و ویرا آرزوهای دیگر خیزد، چنانکه نادادهآمد یک ناحیت که خواست.
بخش ۲۷ - ذکر بقیهٔ احوال امیر محمد : ذکرُ بقیّةِ أحوالِ امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- بعدَ ما قُبِضَ علیه إلی أن حُوِّلَ من قلعةِ کوهتیزَ إلی قلعةِ مندیشَ.
بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش : و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاسداری کرد و حدیث سوزیان فراموش کرد.
بخش ۲۹ - نامه به قدر خان : و حاجب بگتگین چون ازین شغل فارغ گشت سوی غزنین رفت به فرمان تا از آنجا سوی بلخ رود با والده سلطان مسعود و دیگر حرم و حرّه ختّلی، چنانکه به احتیاط آنجا رسند.
بخش ۳۰ - وضع آلتونتاش : و این نسخت بدست رکابداری فرستاده آمد سوی قدر خان، که او زنده بود هنوز و پس ازین بدو سال گذشته شد . و هم برین مقدار نامهیی رفت بر دست فقیهی چون نیم رسولی بخلیفه، رضی اللّه عنه. و پس از آنکه این نامهها گسیل کرده آمد، امیر حرکت کرد از هرات روز دوشنبه نیمه ذی القعده این سال بر جانب بلخ بر راه بادغیس و گنج روستا با جمله لشکرها و حشمتی سخت تمام.
بخش ۳۱ - نامهٔ امیر به آلتونتاش : «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. بعد الصّدر و الدّعاء، ما با دل خویش حاجب فاضل، عمّ، خوارزمشاه آلتونتاش را بدان جایگاه یابیم که پدر ما، امیر ماضی بود که از روزگار کودکی تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانی بوده است که پدران را باشد بر فرزندان؛ اگر بدان وقت بود که پدر ما خواست که وی را ولیعهدی باشد و اندران رأی خواست از وی و دیگر اعیان، از بهر ما را جان بر میان بست تا آن کار بزرگ با نام ما راست شد، و اگر پس از آن چون حاسدان و دشمنان دل او را بر ما تباه کردند و درشت تا ما را بمولتان فرستاد و خواست که آن رأی نیکو را که در باب ما دیده بود، بگرداند و خلعت ولایت عهد را بدیگر کس ارزانی دارد، چنان رفق نمود و لطایف حیل بکار آورد تا کار ما از قاعده بنگشت و فرصت نگاه میداشت و حیلت میساخت و یاران گرفت تا رضای آن خداوند را بباب ما دریافت و بجای باز آورد، و ما را از مولتان بازخواند و بهراة باز فرستاد. و چون قصد ری کرد و ما با وی بودیم و حاجب از گرگانج بگرگان آمد و در باب ما برادران بقسمت ولایت سخن رفت، چندان نیابت داشت و در نهان سوی ما پیغام فرستاد که «امروز البتّه روی گفتار نیست، انقیاد باید نمود به هر چه خداوند بیند و فرماید» و ما آن نصیحت پدرانه قبول کردیم، و خاتمت آن برین جمله بود که امروز ظاهر است؛ و چون پدر ما فرمان یافت و برادر ما را بغزنین آوردند، نامهیی که نبشت و نصیحتی که کرد و خویشتن را که پیش ما داشت و از ایشان بازکشید بر آن جمله بود که مشفقان و بخردان و دوستان بحقیقت گویند و نویسند، حال آن جمله با ما بگفتند و حقیقت روشن گشته است. و کسی که حال وی برین جمله باشد، توان دانست که اعتقاد وی در دوستی و طاعتداری تا کدام جایگاه باشد، و ما که از وی بهمه روزگارها این یکدلی و راستی دیدهایم، توان دانست که اعتقاد ما به نیکوداشت و سپردن ولایت و افزون کردن محلّ و منزلت و برکشیدن فرزندانش را و نام نهادن مر ایشان را تا کدام جایگاه باشد. و درین روزگار که بهرات آمدیم، وی را بخواندیم تا ما را ببیند و ثمرت کردارهای خوب خویش بیابد. پیش از آنکه نامه بدو رسد، حرکت کرده بود و روی بخدمت نهاده. و میخواستیم که او را با خویشتن ببلخ بریم یکی آنکه در مهمّات ملک که پیش داریم، با رأی روشن او رجوع کنیم که معطّل مانده است چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان و عهد بستن و عقد نهادن، و علی تگین را که همسایه است و درین فترات که افتاد، بادی در سر کرده است، بدان حدّ و اندازه که بود بازآوردن و اولیا و حشم را بنواختن و هر یکی را از ایشان بر مقدار و محلّ و مرتبت بداشتن و به امیدی که داشتهاند رسانیدن؛ مراد میبود که این همه بمشاهدات و استصواب وی باشد، و دیگر اختیار آن بود تا وی را بسزاتر بازگردانیده شود. اما چون اندیشیدیم که خوارزم ثغری بزرگ است و وی از آنجای رفته است و ما هنوز بغزنین نرسیده، و باشد که دشمنان تأویلی دیگر گونه کنند و نباید که در غیبت او آنجا خللی افتد، دستوری دادیم تا برود. و وی را، چنانکه عبدوس گفت، نامهها رسیده بود که فرصتجویان میبجنبند، و دستوری بازگشتن افتاده بود، در وقت بتعجیلتر برفت و عبدوس بفرمان ما بر اثر وی بیامد و او را بدید و زیادت اکرام ما به وی رسانید و بازنمود که چند مهمّ دیگرست بازگفتنی با وی، و جواب یافت که «چون برفت، مگر زشت باشد بازگشتن، و شغلی و فرمانی که هست و باشد بنامه راست باید کرد »، و چون عبدوس بدرگاه آمد و این بگفت، ما رأی حاجب را درین باب جزیل یافتیم، و از شفقت و مناصحت وی که دارد بر ما و بر دولت هم این واجب کرد، که چون دانست که در آن ثغر خللی خواهد افتاد، چنانکه معتمَدان وی نبشته بودند، بشتافت تا بزودی بر سر کار رسد که این مهمّات که میبایست که با وی بمشافهه اندر آن رأی زده آید، به نامه راست شود.
بخش ۳۲ - پاسخ آلتونتاش به امیر : چون عبدوس و بوسعد مسعدی بازآمدند، ما ببلخ رسیده بودیم. جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه با بسیار تواضع و بندگی، و عذر رفتن بتعجیل سخت نیکو بازنموده . و امیر خالی کرد با من و عبدوس، گفت: نیک جهد کردیم تا آلتونتاش را را درتوانستیم یافت بمویی، که وی را نیک ترسانیده بودند و بتعجیل میرفت، امّا بدان نامه بیارامید و همه نفرتها زایل گشت و قرار گرفت و مرد بشادمانگی برفت.
بخش ۳۳ - آمدن سلطان مسعود به بلخ : و هم درین راه به مروالرّود خواجه حسن، ادام اللّه سلامته، کدخدای امیر محمّد بدرگاه رسید و از گوزگانان میآمد و خزانه بقلعت شادیاخ نهاده بود بحکم فرمان امیر مسعود و به معتمَد او سپرده تا به غزنین برده آید، و درین باب تقرّبی و خدمتی نیکو کرده؛ چون پیش آمد با نثاری تمام و هدیهیی بافراط و رسم خدمت را بجای آورد، امیر وی را بنواخت و نیکویی گفت و براستی و امانت بستود. و همه ارکان و اعیان دولت او را بپسندیدند بدان راستی و امانت و خدمت که کرد در معنی آن خزانه بزرگ که چون دانست که کار خداوندش ببود، دل در آن مال نبست و خویشتن را بدست شیطان نداد و راه راست و حق گرفت که مرد با خرد تمام بود گرم و سرد چشیده و کتب خوانده و عواقب را بدانسته، تا لاجرم جاهش بر جای بماند.