برگردان به زبان ساده
منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن
ندانم اینکه چه افتاده عشق را با من
هوش مصنوعی: من کسی هستم که به خاطر عشق، چهرههای زیبا و دلربا دچار پیری و کهنگی شدهام و نمیدانم چه بر سر عشق و احساساتم آمده است.
بلی هر آنکو عشق بتانش چیره شود
شگفت نیست گر آید نزار و پیر و کهن
هوش مصنوعی: هرکس که به عشق معشوقان دلبسته شود، جای شگفتی نیست که دچار شکست و سالخوردگی گردد.
ز رنج و درد چنان شد تنم که گر بینی
گمان بری که سرشته ز رنج و دردم تن
هوش مصنوعی: بدن من از شدت رنج و درد به حالتی درآمده است که اگر آن را ببینی، تصور میکنی که خود از رنج و آلام ساخته شده است.
مرا ز عشق که بر اهرمن نصیب مباد
سیه تر آمده گیتی ز جان اهریمن
هوش مصنوعی: عشق من به قدری عمیق است که هیچ چیز نمیتواند به دشمنی و شرارت آسیب برساند. دنیا به خاطر وجود چنین شرارتها و اهریمنها به شدت تیره و تار شده است.
چو تفته آهن، دل در برم از آن بگداخت
که یار را به بر اندر دلی است چون آهن
هوش مصنوعی: چون آهن داغی که در آتش ذوب میشود، دل من نیز از عشق یار به شدت در حال ذوب شدن است؛ زیرا در قلب او نیز احساسی قوی و محکم مانند آهن وجود دارد.
تنم بکاست از آنگه که عشق ورزبدم
بلی بکاهد مردم ز عشق ورزبدن
هوش مصنوعی: هرگاه که عشق را در دل پرورش دادم، بدنم آسیب دید، و به همین دلیل، اگر کسی به عشق ورزیدن بپردازد، آن هم به نوعی بر انسان تأثیر میگذارد و موجب کاستیهایی در او میشود.
ازآن زمان که مرا عشق زد به دامان دست
همی فشانم خون از دو دیده بر دامن
هوش مصنوعی: از زمانی که عشق به من آسیب رسانده، اشکهایم را بر دامنم میریزم.
دلم بیفسرد از جور یار و درد فراق
تنم بفرسود از گردش دی و بهمن
هوش مصنوعی: دل من از آزار محبوب و درد جدایی رنج میکشد و بدنم از گذر روزهای دی و بهمن پژمرده و خسته شده است.
سخن ز عشق به کس گرچه مینگویم لیک
شرار عشق پدید آیدم ز سوز سخن
هوش مصنوعی: هر چند درباره عشق با کسی صحبت نمیکنم، اما آتش عشق درونم به وضوح از طریق کلمات و احساساتی که منتقل میکنم، نمایان میشود.
هوای یارم آمیخته است با رگ و پوست
چو رنگ و بوی نهفته به لاله و لادن
هوش مصنوعی: هوا و فضای یارم به گونهای با وجودم درهم آمیخته که همانند رنگ و بویی است که در گلهای نرگس و لادن نهفته است.
مرا رسید ز عشق آنچه ز آتش اندر عود
مرا مبین، که همه اوست اینکه بینی من
هوش مصنوعی: من از عشق به حالتی رسیدم که مانند تأثیری است که آتش بر چوب میگذارد. به من نگاه نکن، چون همهی آنچه هست، خود عشق است؛ اینکه ببینی من.