برگردان به زبان ساده
یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
هوش مصنوعی: یک شب، پروانهها دور هم جمع شدند و به دنبالهی شمع آمدند.
جمله میگفتند میباید یکی
کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
هوش مصنوعی: همه میگفتند که باید کسی پیدا شود که خبری از آنچه مورد نظر است بیاورد، هرچند که کم باشد.
شد یکی پروانه تا قصری ز دور
در فضاء قصر یافت از شمع نور
هوش مصنوعی: یک پروانه به سوی قصر زیبایی پرواز کرد و از دور در آسمان نوری را که از شمع میتابید، مشاهده کرد.
بازگشت و دفتر خود بازکرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
هوش مصنوعی: او دوباره برگشت و دفترش را باز کرد و به توصیف او بر اساس درک و فهم خود شروع کرد.
ناقدی کو داشت در جمع مهی
گفت او را نیست از شمع آگهی
هوش مصنوعی: منتقدی در جمعی با صفا گفت که او از شمع خبر ندارد.
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
هوش مصنوعی: یکی دیگر از دور به سمت نور رفت و شمع را روشن کرد.
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
هوش مصنوعی: زنان پرواز کردند و در نور خواسته خود قرار گرفتند؛ شمعی که روشنایی میداد، در این رقابت غلبه کرد و در این میان، خود غرق در باخت شد.
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
هوش مصنوعی: او دوباره بازگشت و از رموز وصال با شمع سخن گفت و شرحی از آن ارائه داد.
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز
هوش مصنوعی: منتقد به او گفت: این چیزی که نشان دادی، نشانهای نیست. ای عزیز، تو نیز باید مثل آن یک مورد که قبلاً نشان دادی، نشانهای واقعی ارائه دهی.
دیگری برخاست میشد مست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
هوش مصنوعی: شخصی دیگر برخاست و با حالتی شاد و سرحال، با پا زدن بر زمین، بر روی آتش نشسته و مشغول خوشگذارانی شد.
دست درکش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد با او خوش به هم
هوش مصنوعی: با آتش عشق او، خود را فراموش کرد و در آغوشش به خوشی و آرامش رسید.
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
هوش مصنوعی: زمانی که آتش به تمام وجود او رسید، تمام بدنش همانند آتشی سرخ شد.
ناقد ایشان چو دید او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
هوش مصنوعی: ناقد وقتی از دور او را دید، شمعی را با خود برداشت و رنگش را به نور شمع مشابه کرد.
گفت این پروانه در کارست و بس
کس چه داند، این خبر دارست و بس
هوش مصنوعی: این پروانه در حال عشق و شیدایی است و تنها خودش از حال و هوایش باخبر است، دیگران از این وضعیت آگاهی ندارند.
آنک شد هم بیخبر هم بیاثر
از میان جمله او دارد خبر
هوش مصنوعی: او در میان همه، بیخبر و بیاثر شده است، اما هنوز از حال او خبری دارد.
تا نگردی بیخبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
هوش مصنوعی: تا زمانی که از جسم و جان خود آگاه نباشی، چگونه میتوانی به یک لحظه از محبوب خود باخبر شوی؟
هرکه از مویی نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
هوش مصنوعی: هرکس که از مویی تو را نشان داد، به تو نشان میدهد که چقدر در عمق احساسات و جانت تأثیر دارد.
نیست محرم نفس کس این جایگاه
در نگنجد هیچ کس این جایگاه
هوش مصنوعی: این مکان خاص و با ارزش، جایی نیست که هر کسی بتواند به آن دسترسی داشته باشد یا درک کند. هیچکس قادر نیست به عمق این جایگاه پی ببرد و فقط افراد خاص و آگاه میتوانند به آن نزدیک شوند.