برگردان به زبان ساده
گفت روزی فرّخ و مسعود بود
روز عرضِ لشگرِ محمود بود
روزی بود که همهچیز فرخنده و باشکوه بود؛ روزی که سپاه محمود برای نمایش قدرت و آمادگی خود صفآرایی کرده بود.
شد به صحرا بیعدد پیل و سپاه
بود بالایی، بر آنجا رفت شاه
در بیابان، لشکری بیشمار با فیلان بسیار گرد آمده بودند. شاه به بلندیای رفت تا سپاه را از آنجا تماشا کند.
شد بر او هم ایاز و هم حسن
هر سه میکردند عرضِ انجمن
ایاز و حسن هم همراه او بودند و هر سه، صفوف لشکر را از نظر میگذراندند.
بود روی عالم از پیل و سپاه
همچو از مور و ملخ بگرفته راه
تمام دشت از فیل و سپاهیان پر شده بود؛ آنقدر زیاد که انگار زمین را مور و ملخ پوشانده بود.
چشم عالم آن چنان لشگر ندید
بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید
چشم دنیا هرگز چنین لشکری ندیده بود و پیش از آن هم کسی سپاهی به این عظمت ندیده بود.
پس زفان بگشاد شاهِ نامور
با ایازِ خاصِ خود گفت، ای پسر
آنگاه شاه بزرگ زبان به سخن گشود و به ایاز، یار نزدیکش، گفت: «ای پسر!
هست چندین پیل و لشگر آنِ من
من همه آنِ تو، تو سلطانِ من
این همه فیل و سپاه از آنِ من است؛ اما خودم را متعلق به تو میدانم و تو سلطان منی».
گرچه گفت این لفظ شاهِ نامدار
سخت فارغ بود ایاز و برقرار
با اینکه شاه چنین سخن بزرگی دربارهٔ ایاز گفت، ایاز همچنان آرام و بیاعتنا ایستاده بود.
شاه را خدمت نکرد این جایگاه
خود نگفت او کین مرا گفتهست شاه
نه در آنجا به شاه خدمت و تعظیمی کرد، نه حتی گفت: «شاه این حرف را دربارهٔ من گفته است».
شد حسن آشفته و گفت ای غلام
میکُنَد شاهیت چندین احترام
حسن از این رفتار ایاز ناراحت شد و گفت: «ای غلام! شاه اینهمه به تو احترام گذاشته و تو را بزرگ داشته است؛
تو چنین اِستاده چون بیحرمتی
پشت خم ندهی و نکنی خدمتی
اما تو اینگونه ایستادهای و هیچ احترامی نشان نمیدهی. نه خم میشوی، نه خدمتی میکنی.
تو چرا حرمت نمیداری نگاه
حقشناسی نَبوَد این در پیشِ شاه
چرا حرمت شاه را نگه نمیداری؟ این رفتارت در برابر شاه، نشانهٔ قدرشناسی نیست».
چون ایاز القصه بشنود این خطاب
گفت هست این را موافق دو جواب
وقتی ایاز این سخنان را شنید، گفت: «برای این کار دو پاسخ دارم.
یک جواب آنست کین بیروی و راه
گر کُنُد خدمت به پیشِ پادشاه
یک پاسخ این است که اگر کسی بخواهد در برابر پادشاه خدمت و تعظیم کند،
یا به خاک افتد به خواری پیشِ او
یا سخن گوید به زاری پیشِ او
یا باید با خواری در برابر او به خاک بیفتد، یا با زاری با او سخن بگوید.
بیشتر از شاه و کمتر آمدن
جمله باشد در برابر آمدن
اگر کسی در برابر شاه حاضر شود، چه خودش را بالاتر از شاه بداند و چه پایینتر از او، در هر دو صورت دارد خودش را در برابر شاه مطرح میکند.
من کیام تا سر بدین کار آورم
در میان خود را پدیدار آورم
اما من چه کسی هستم که چنین کاری کنم و خودم را در برابر شاه نشان دهم؟
بنده آنِ اوست و تشریف آنِ اوست
من کیام، فرمان همه فرمانِ اوست
من بندهٔ او هستم و هر افتخاری هم که دارم از اوست. من اصلاً چه کسی هستم؟ همهٔ فرمانها، فرمان اوست.
آنچه هر روزی شهِ پیروز کرد
وین کَرَم کو با ایاز امروز کرد
آنچه شاه پیروز هر روز انجام میدهد، و این لطف بزرگی که امروز در حق من کرده،
گر دو عالم خطبهٔ ذاتش کنند
میندانم تا مکافاتش کنند
اگر حتی تمام مردم جهان هم بخواهند نام و بزرگی او را بستایند، نمیدانم چگونه میتوانند حق این بزرگواری را ادا کنند.
من دریغ معرض کجا آیم پدید
من که باشم، یا چرا آیم پدید
من چگونه میتوانم در برابر چنین لطفی خودم را مطرح کنم؟ من چه کسی هستم که بخواهم در برابر او ظاهر شوم؟
نی کنم خدمت نه در سر آیمش
کیستم تا در برابر آیمش
نه اینکه نمیخواهم خدمت کنم؛ اصلاً «من»ی باقی نمانده که بخواهد در برابر او بایستد و خدمت کند. من کیستم که بخواهم در برابر او قرار بگیرم؟
چون حسن بشنود این قول از ایاس
گفت احسنت ای ایازِ حقشناس
وقتی حسن این سخنان ایاز را شنید، گفت: «آفرین بر تو، ای ایازِ حقشناس!
خط بدادم من که در ایامِ شاه
لایقی هر دَم به صد اِنعامِ شاه
اکنون فهمیدم که در روزگار شاه، تو شایستهای که هر لحظه صدها بار مورد لطف و بخشش او قرار بگیری».
پس حسن دیگر بگفتش کو جواب
گفت نیست آن پیشِ تو گفتن صواب
سپس حسن دوباره از ایاز پرسید: «پس پاسخ دوم تو چیست؟» ایاز گفت: «این پاسخ را نمیتوانم پیش تو بگویم.
گر من و شه هر دو با هم بودمی
این سخن را سخت مَحرم بودمی
اگر من و شاه تنها بودیم و هیچکس میان ما نبود، این راز را با او در میان میگذاشتم.
لیک تو چون مَحرم آن نیستی
چون بگویم، چون تو سلطان نیستی
اما تو محرم این راز نیستی؛ پس چگونه آن را برایت بگویم؟ تو که شاه نیستی».
پس حسن را زود بفرستاد شاه
شد حسن نیز از حساب آن سپاه
شاه که سخنان ایاز را شنید، فوراً حسن را فرستاد تا به میان سپاه برود و از آنجا دور شود.
چون در آن خلوت نه ما بود و نه من
گر حسن مویی شود نبود حسن
وقتی حسن رفت و خلوتِ شاه و ایاز کامل شد، دیگر نه «ما»یی میان آن دو بود و نه «منی» از ایاز باقی مانده بود؛ و اگر حتی حسن به اندازه یک تار مو هم در آنجا حضور داشت، دیگر آن خلوت، خلوتِ واقعی نبود.
شاه گفتا خلوت آمد، راز گوی
آن جوابِ خاص با من باز گوی
شاه گفت: «حالا خلوت است؛ رازت را بگو و آن پاسخ مخصوصی را که گفتی، برای من بیان کن».
گفت هر گَه از کمالِ لطف شاه
میکُنَد سوی منِ مسکین نگاه
ایاز گفت: «هر وقت از سر لطف و بزرگواری، شاه به این بندهٔ بیچاره نگاه میکند،
در فروغِ پرتوِ آن یک نظر
محو میگردد وجودم سر به سر
درخشش همان یک نگاه، تمام وجود مرا از میان میبرد.
از حیایِ آفتابِ فرِّ شاه
پاک برمیخیزم آن ساعت ز راه
در برابر شکوه و نور آن نگاه، در همان لحظه، دیگر چیزی از «من» باقی نمیماند.
چون نمیماند ز من نامِ وجود
چون به خدمت پیشت افتم در سجود
وقتی دیگر نام و نشانی از «من» وجود ندارد، چطور در برابر تو به سجده بیفتم؟
گر تو میبینی کسی را آن زمان
من نیام آن هست هم شاهِ جهان
اگر تو در آن لحظه کسی را میبینی، آن شخص من نیستم؛ آن، خودِ شاهِ جهان است.
گر تو یک لطف و اگر صد میکنی
از خداوندی تو با خود میکنی
اگر تو یک لطف میکنی یا صد لطف در حق من انجام میدهی، این لطفها در حقیقت از بزرگواری و بخشندگی خود توست؛ نه اینکه من کاری کرده باشم که سزاوار آن باشم.
سایهای کو گم شود در آفتاب
زو کی آید خدمتی در هیچ باب
سایهای را تصور کن که در برابر آفتاب کاملاً ناپدید شده است؛ از چنین سایهای چه خدمتی ممکن است سر بزند؟
هست ایازت سایهای در کویِ تو
گم شده در آفتابِ رویِ تو
ایاز هم در برابر تو مانند همان سایه است؛ در کوی تو، در برابر آفتابِ چهره و شکوه تو، چنان محو شده که دیگر اثری از خودش باقی نمانده است.
چون شد از خود بنده فانی او نماند
هرچه خواهی کن تو دانی او نماند
وقتی بنده از خودش فانی شد، دیگر «او»یی باقی نمیماند. پس هر کاری که میخواهی با او بکن؛ دیگر چیزی از او باقی نیست. هرچه هست، تویی و هرچه میخواهی، تو خود میدانی».