برگردان به زبان ساده
چون ایاز از چشم بد رنجور شد
عافیت از چشمِ سلطان دور شد
وقتی ایاز از بدیِ چشمِ دیگران بیمار شد، سلامت و آرامش از چشم سلطان محمود هم دور شد.
ناتوان بر بسترِ زاری فتاد
در بلا و رنج و بیماری فتاد
ایاز ناتوان روی بستر افتاد و گرفتار درد، رنج و بیماری شد.
چون خبر آمد به محمود از ایاس
خادمی را خواند شاهِ حقشناس
وقتی خبر بیماری ایاز به محمود رسید، شاهِ آگاه و حقشناس، یکی از خدمتکارانش را صدا زد.
گفت: میرو تا به نزدیک ایاز
پس بدو گوی: ای ز شه افتاده باز
گفت: «برو و نزد ایاز برو و به او بگو: ای کسی که از دیدار شاه دور ماندهای،
دور از رویِ تو، زآن دورم ز تو
کز غمِ رنجِ تو رنجورم ز تو
اگر از تو دورم، به این دلیل است که از رنج و بیماری تو خودم هم رنج میبرم.
تا که رنجوری تو، فکرت میکنم
تا تو رنجوری، ندانم یا منم
تا وقتی تو بیمار و رنجوری، فکر و ذهن من هم گرفتار توست؛ وقتی تو بیمار باشی، دیگر نمیدانم من خودم هستم یا تو.
گر تنم دور اوفتاد از همنفس
جان مشتاقم بدو نزدیک و بس
اگر جسم من از همنفس من دور افتاده باشد، اما جانِ مشتاق من همچنان به او نزدیک است.
ماندهام مشتاق جانی از تو من
نیستم غایب زمانی از تو من
من از تو مشتاقِ جان و وجودت هستم؛ لحظهای نیست که از تو غافل و دور باشم.
چشم بد بدکاریِ بسیار کرد
نازنینی را چو تو بیمار کرد
چشم بد بسیار بدکاری کرده است؛ انسان عزیز و نازنینی مثل تو را بیمار کرده است.
این بگفت و گفت؛ در ره زود رو
همچو آتش آی و همچون دود رو
این سخنان را به او بگو و سپس فوراً راه بیفت؛ مثل آتش تند برو و مانند دود با شتاب حرکت کن.
پس مکن در ره توقف زینَهار
همچو آب از برق میرو برقوار
در راه، به هیچوجه توقف نکن؛ مثل آب و برق، با نهایت سرعت حرکت کن.
گر کنی در راه یک ساعت درنگ
ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ
اگر فقط یک ساعت در راه درنگ کنی، هر دو جهان را بر تو تنگ خواهیم کرد».
خادم سرگشته در راه ایستاد
تا به نزدیک ایاز آمد چو باد
خدمتکار، پریشان و سرگردان، در راه به حرکت افتاد و با شتابی همچون باد خود را به ایاز رساند.
دید سلطان را نشسته پیش او
مضطرب شد عقلِ دوراندیش او
اما دید که سلطان محمود پیش ایاز نشسته است. عقل و تدبیرش از دیدن این صحنه آشفته شد.
لرزه بر اندامِ خادم اوفتاد
گوییا در رنج دائم اوفتاد
تمام بدن خدمتکار از ترس به لرزه افتاد؛ گویی در رنج و عذاب همیشگی فرو رفته بود.
گفت، با شَه چون توان آویختن؟
این زمان خونم بخواهد ریختن
با خود گفت: «چگونه میتوان با شاه درافتاد و مخالفت کرد؟ حتماً همین حالا دستور میدهد خونم را بریزند!»
خورد سوگندان که در ره هیچ جای
نه باستادم، نه بنشستم ز پای
پس شروع کرد به قسم خوردن که: «به خدا، در تمام راه، هیچ جا نایستادم و حتی لحظهای ننشستم و استراحت نکردم.
من ندانم ذرهای تا پادشاه
پیش از من چون رسید این جایگاه
من اصلاً نمیدانم چطور ممکن است شاه پیش از من به اینجا رسیده باشد.
شه اگر دارد اگر نه باورم
گر درین تقصیر کردم، کافرم
اما اگر شاه حرف مرا باور کند، و اگر ثابت شود که در این کار کوتاهی کردهام، خودم را گناهکار میدانم».
شاه گفتش: نیستی مَحرم درین
کی بری تو راه ای خادم درین؟
شاه به او گفت: «تو از این راز آگاه نیستی؛ چگونه میتوانی راهی را که من به سوی او دارم بشناسی؟
من رهی دزدیده دارم سوی او
زآنک نشکیبم دمی بی روی او
من راهی پنهانی و دزدیده به سوی او دارم، چون حتی یک لحظه هم نمیتوانم بدون دیدن او سر کنم.
هر زمان زآن ره بدو آیم نهان
تا خبر نبود کسی را در جهان
هر زمان از آن راه پنهانی نزد او میآیم، بهگونهای که هیچکس در جهان از آمدنم باخبر نمیشود.
راه دزدیده میان ما بسیست
رازها در ضمن جان ما بسیست
میان من و او راههای پنهان بسیاری وجود دارد و رازهای فراوانی در میان جانهای ماست.
از برون گر چه خبر خواهم ازو
در درونِ پرده آگاهم ازو
هرچند از بیرون ممکن است بخواهم از حال او باخبر شوم، اما در درون و پشت پرده، از حال او کاملاً آگاهم.
راز اگر میپوشم از بیرونیان
در درون با اوست جانم در میان
اگر این راز را از دیگران پنهان میکنم، برای این است که جان من در درون، همیشه با جان او پیوند دارد».
چون همه مرغان شنودند این سخن
نیک پی بردند اسرارِ کهن
وقتی همه پرندگان این سخن را شنیدند، بهخوبی به رازهای عمیق و دیرینه آن پی بردند.
جمله با سیمرغ نسبت یافتند
لاجرم در سیر رغبت یافتند
فهمیدند که با سیمرغ نسبتی دارند و به همین دلیل، شوق حرکت و پیمودن راه در آنها بیشتر شد.
زین سخن یکسر به ره باز آمدند
جمله همدرد و همآواز آمدند
پس همه با یک دل و یک صدا دوباره به راه افتادند؛ همه همدرد و همآواز شدند.
زو بپرسیدند: کای استاد کار
چون دهیم آخر درین ره دادِ کار؟
سپس از راهنما و استاد خود پرسیدند: «ای استاد و راهبر ما، سرانجام چگونه میتوانیم در این راه وظیفه خود را بهدرستی انجام دهیم؟
زآنک نبوَد در چنین عالیمقام
از ضعیفان این روش هرگز تمام
چون در چنین جایگاه بلند و بزرگی، از موجودات ناتوانی مانند ما، پیمودن این راه بهسادگی برنمیآید».