برگردان به زبان ساده
حقهای زر داشت مردی بیخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
هوش مصنوعی: مردی نادان یک حقه طلا داشت و زمانی که مرد، آن حقه طلا برای او باقی ماند.
بعد سالی دید فرزندش به خواب
صورتش چون موش و دو چشمش پر آب
هوش مصنوعی: پس از گذشت یک سال، او در خواب دید که فرزندش چهرهاش مثل موش شده و چشمانش پر از اشک است.
پس در آن موضع که زر بنهاده بود
موشی اندر گرد آن میگشت زود
هوش مصنوعی: در مکانی که طلا گذاشته شده بود، موشی به سرعت دور آن میچرخید.
گفت فرزندش کزو کردم سؤال
«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
هوش مصنوعی: فرزندش از او پرسید که چرا به اینجا آمدهای و حال و احوالش را بگو.
گفت: «زر بنهادهام این جایگاه
من ندانم تا بدو کس یافت راه»
هوش مصنوعی: گفت که من طلا را در اینجا گذاشتهام، ولی نمیدانم تا وقتیکه کسی به آن دسترسی پیدا کند، چه زمانی اینجا خواهد بود.
گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»
گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
هوش مصنوعی: در آخر گفت که چرا چهره موش به این صورت است؟ پاسخ داد که هر دلی که عشق طلا را بخواهد، چنین حالتی خواهد داشت.
صورتش اینست و در من مینگر
پند گیر و زر بیفکن ای پسر!
هوش مصنوعی: اینطور که به نظر میرسد، او ظاهری زیبا دارد ولی مهمتر از آن، به باطن و دل او توجه کن. از تجربیات و درسهایی که از او میگیری بهرهمند شو و از چیزهای بیارزش فاصله بگیر، پسرم.