برگردان به زبان ساده
الا ال عندلیب شاخ بینش
وشاق گلستان آفرینش
هوش مصنوعی: ای بلبل زیبا، بر روی شاخه درخت نشستهای و زیباییهای گلستان آفرینش را به تصویر میکشی.
اگرچه در سپاهان و عراقی
بترکی گوی قول بی نفاقی
هوش مصنوعی: هرچند که در سپاهان و عراقیها به زبان فارسی، بیریا و صادقانه سخن میگوید.
چو در حلقت هزار آواز داری
بترکی و بتازی راز داری
هوش مصنوعی: زمانی که در درون خود سرشار از صداها و احساسات هستی، آنها را به شکلی متفاوت ابراز کن و به رازهای وجودت پی ببری.
گلی داری بترکستان گرفتار
بترکی لایقت زانست گفتار
هوش مصنوعی: تو گلی در سرزمین ترکان داری که به خاطر شایستگیات، در آنجا گرفتار شدهای.
چه میگویم زبان پارسی گوی
که بردی از فلک در پارسی گوی
هوش مصنوعی: چه بگویم از زبان فارسی که تو توانستهای آن را از آسمان به زمین بیاوری و به زیبایی سخن بگویی.
کمر بربند، محکم نامه بردار
بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار
هوش مصنوعی: خودت را آماده کن و جدی باش، نامهات را بردار و به طرف کسی که عاشقش هستی برو.
چنین گفت آنکه او گوی سخن برد
که چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد
هوش مصنوعی: این فرد بیان کرد که کسی که قدرت صحبت کردن دارد، مانند گلی است که پیام پادشاه را به زمین میآورد.
بپیش شاه چین شد خادم آنگاه
سفر کردن اجازت خواست از شاه
هوش مصنوعی: خادم به پیش پادشاه چین رفت و سپس از او اجازه سفر خواست.
بشه گفتا شریکی داشتم من
امین مال خود پنداشتم من
هوش مصنوعی: میتوان گفت که من شریک داشتم که به او اعتماد کردم و مال خود را متعلق به او دانستم.
ز من بگریخت، بسیارم شتابست
که گر خادم رود از پس صوابست
هوش مصنوعی: زمانی که از من دور شد، به سرعت به دنبال او میرفتم، زیرا اگر خدمتی به او انجام دهم، در حقیقت کار درستی انجام دادهام.
چو جمع آورد القصّه همه چیز
موکّل کرد بر گل خادمی نیز
هوش مصنوعی: وقتی داستان را جمعآوری کرد، همه چیز را به یک گل واگذار کرد که به عنوان خدمتکار عمل کند.
پس، از چین همچو بادی راه برداشت
دو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت
هوش مصنوعی: پس، مانند یک باد از چین به حرکت درآمد و مسافتی که معمولاً دو ماه طول میکشد را در یک ماه طی کرد.
روان شد تا بمرز کشور روم
سرای شاه قیصر کرد معلوم
هوش مصنوعی: روح روان، به مرز کشور روم رفت و منزلگاه شاه قیصر را مشخص کرد.
درامد حاجبی او را فرو برد
باعزازی تمامش پیش او برد
هوش مصنوعی: حاجبی او را با احترام و وقار کامل به حضورش آورد.
قدم در شک و دم در آفرین زد
سه جادرپیش شه سر بر زمین زد
هوش مصنوعی: با احتیاط و در حالی که در یک حالت تردید قرار دارد، وارد میشود و در برابر بزرگی که در پیش رو دارد، فروتنانه سر به زمین میگذارد.
بخسرو گفت خسرو جاودان باد
چو کیخسرو شهی خسرو نشان باد
هوش مصنوعی: بخسرو به خسرو گفت: «امیدوارم تو همیشه جاویدان بمانی، مثل کیخسرو که پادشاهی بزرگ و با افتخار بوده است.»
مبادت هیچ نقصان اززمانه
کمال ملک بادت جاودانه
هوش مصنوعی: هرگز نگذار که زمانه چیزی از ارزشهای تو کم کند، زیرا عظمت و شکوه تو همیشگی و جاودانه است.
پس آنگه گفت ای شاه وفادار
چرا با گل چنین گشتی جفا کار
هوش مصنوعی: سپس گفت: ای پادشاه وفادار، چرا با گل اینگونه بی مهری کردی؟
گلی را در میان خون نهاده
تو خوش زین غم قدم بیرون نهاده
هوش مصنوعی: گل زیبایی را در میان خون قرار دادهای، پس چرا با این درد و غم قدم از جای خود برنمیداری؟
گلی را جان ز تو بر لب رسیده
تو فارغ پای در دامن کشیده
هوش مصنوعی: گلی به خاطر تو جانش به لب رسیده و تو بیخیال، پای در دامن نگه داشتهای.
گلی راخار در راه اوفگنده
تو بی او فرش بر ماه اوفگنده
هوش مصنوعی: گلی در مسیر او به خاک افتاده است، و تو بدون او بر بستر ماه فرشی گستردهای.
روا نبود که در چندین جدایی
کنی با عاشقی این بیوفایی
هوش مصنوعی: شایسته نیست که در این همه جدایی، به عشق وفادار نباشی.
وگر این کار را هستی روادار
ترا هرگز نگوید کس وفادار
هوش مصنوعی: اگر تو این کار را با صبر و تحمل انجام دهی، هرگز هیچکس به تو نمیگوید که وفادار نیستی.
چو نام گل شنود آن شاه سرمست
چو شیری مست شد وز جای برجست
هوش مصنوعی: وقتی آن پادشاه مست نام گل را شنید، همچون شیر شاداب و سرمست شد و از جایش بلند گردید.
بخادم گفت تو گل را چه دانی
بمُردم هان بگو ای زندگانی
هوش مصنوعی: به خدمتگزارم گفتم: تو چه میدانی درباره گل؟ من که از این دنیا رفتهام، بگو زندگی چیست؟
چو خادم دید چندان درد و سوزش
دل پرخون ز عشق جانفروزش
هوش مصنوعی: وقتی بنده مشاهده کرد که چقدر درد و سوزش در دلش به خاطر عشق جانفزایش وجود دارد، متوجه شد که چقدر این احساس عمیق و شدید است.
گرفت آن نامه بیرون ز آستین زود
نهاد آنگاه پیشش بر زمین زود
هوش مصنوعی: فردی به سرعت نامهای را از آستین خود بیرون آورد و بلافاصله آن را بر زمین گذاشت.
چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند
چو گل در آتش سوزان فرو ماند
هوش مصنوعی: وقتی خسرو نامهٔ محبوبش را خواند، مانند گلی بود که در آتش سوزان باقی مانده و پژمرده شده است.
به هر یک حرف صد اشک جگرگون
فرو بارید و کرد آن نامه پرخون
هوش مصنوعی: در هر کلمهای از آن نامه، صد اشک ریخته شده و دلها به درد آمده است و این نامه پر از عواطف و غمهای عمیق است.
بسی نظّارهٔ هر حرف کردی
سیاهی را ز خون شنگرف کردی
هوش مصنوعی: بسیاری از کلمات را دیدهای که با رنگ سیاه خون تزیین شدهاند.
ز بس کز چشم خسروشاه خون شد
بیک ره نامهٔ گل لاله گون شد
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه از چشمان خسروشاه اشک زیادی ریخته شده، نامهای به رنگ گل قرمز ایجاد شده است.
نه چندان اشک آمددر کنارش
که بتوان کرد تا محشر شمارش
هوش مصنوعی: اشکهایی که در کنارش ریخته شد به اندازهای نبود که بتوان آنها را تا قیامت شمرد.
نه چندان آب ریخت آن تاب دیده
که هرگز دیده بود آن آب دیده
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به شکلی زیبا و شاعرانه بیان میکند که فردی به قدری تحت تاثیر یک واقعه یا احساس قرار گرفته است که هرگز تجربیات مشابهی را در گذشته نداشته است. به عبارت دیگر، در این لحظه خاص، احساسات و تجربیات او به شدت غلیظ و خاص هستند، به طوری که نمیتوان آنها را با هیچ چیزی در گذشته مقایسه کرد.
نه چندان دُر ز چشم او برامد
که صد دریا بچشم او درامد
هوش مصنوعی: چشمان او به قدری زیبا و جذاب است که حتی یک الماس هم در مقابل آن ناچیز به نظر میرسد. زیبایی او و نگاهش مانند دریایی بزرگ و عمیق است که نظر هر بینندهای را به خود جلب میکند.
تو گفتی نامه چون فریاد خواهی
بهر خط میکند فریاد و آهی
هوش مصنوعی: تو میگویی وقتی که نامهای مینویسی، مانند فریاد به گوش میرسد و برایش ناله و آهی میکنی.
چوهر خط دادخواه از شهر چین بود
ازان پیراهنِ او کاغذین بود
هوش مصنوعی: اگر کسی از شهر چین خطی بنویسد، به خاطر پیراهن او که از کاغذ درست شده است، قابل توجه خواهد بود.
چنان آن نامه رمزی زار میگفت
که گفتی زیر چنگ اسرار میگفت
هوش مصنوعی: نامهای که به شدت حالت زار و غمگینی داشت، به گونهای سخن میگفت که گویی زیر چنگی (ساز) نغمات پنهانی را بیان میکرد.
بهرمویی کزان نامه برامد
بجانش نقدگویی غم برامد
هوش مصنوعی: چون نامهای به دست او رسید، غمی در دلش نشسته و احساساتش را تحت تأثیر قرار داد.
بهر نقطه چو پرگاری بسر شد
زهر خطّی دلش از خط بدر شد
هوش مصنوعی: وقتی که عزم سفر کرد و به مقصدی رسید، قلبش از نوشته و خط که در آنجا وجود داشت، جدا و رها شد.
فغان در بست و در فریاد آمد
فلک را خود ازان کی یاد آمد
هوش مصنوعی: آسمان به شدت ناله و فریاد میکند و به یاد میآورد که این وضعیت ناشی از چه چیزی است.
برامد آتشی از سینهٔ او
بجوش آمد غم دیرینهٔ او
هوش مصنوعی: آتشی از دل او شعلهور شد و غمهای طولانی او برانگیخته گشت.
کُله از سر، قبا از تن بدرّید
ز سر تا پای پیراهن بدرّید
هوش مصنوعی: کلاه از سرش افتاد و لباسش از تنش درید. پیراهنش هم از سر تا پا پاره شد.
چو شمع از سوز چون پروانهیی شد
بسی واله تر ازدیوانهیی شد
هوش مصنوعی: مثل شمعی که از سوختن به حال پروانه در میآید، به شدت مجذوب و سرگشتهتر از یک دیوانه شده است.
ز سر آن نامه باری ده فرو خواند
زمین گل کرد تا پایش دروماند
هوش مصنوعی: از سر آن نامه به خاطر وزن و محتوایش، زمین تا حدی زیر تاثیر قرار گرفت که گل روی آن رویید و به نوعی حالت خاصی به خود گرفت، به طوری که پایش در زمین ماند.
ز بسیاری که زاری کرد بر خویش
فغان برداشتند ازوی پس و پیش
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به خاطر ناله و زاری او بر حالش افسوس خوردند و از او شکایت کردند.
دل پر خون خود را بیم جان دید
ملامت کرد هر کو را چنان دید
هوش مصنوعی: دل گریان و زخمخوردهام، جانم را در خطر پیدا کرد و هر کسی را که به چنین حالتی دچار بود، سرزنش کرد.
برانگیخت از جهان، شور قیامت
که عاشق را که کرد آخر ملامت
هوش مصنوعی: از دل جهان، حس شوری مثل قیامت برانگیخته شد که آیا کسی میتواند عاشق را سرزنش کند؟
ملامت آتش من تیز تر کرد
که گر بد بود، حال من بتر کرد
هوش مصنوعی: انتقادات و سرزنشها باعث شدند که شعلههای درون من بیشتر شعلهور شود و اگر وضعیت من بد بود، حالا بدتر شده است.
مرا این اشک خون و آتش سوز
کجا هرگز بکار آید جز امروز
هوش مصنوعی: این اشک و درد و سوزانندگی که در دل دارم، هیچگاه به کارم نخواهد آمد به جز در همین لحظه.
چو شاه عاشق آمد با خود آخر
بر او یک درد کم گشت از صد آخر
هوش مصنوعی: وقتی که شاه عاشق شد، در نهایت یکی از دردهایش کم شد، هرچند که هنوز صد درد دیگر دارد.
بفرّخ گفت تدبیری بیندیش
که جانم رفت و صبرم نیست زین بیش
هوش مصنوعی: بفرّخ گفت که باید راهی پیدا کنی، زیرا جانم در خطر است و دیگر طاقت بیشتری ندارم.
بگو تا چارهٔ این کار من چیست
که بی جانم نمیآید ز تن زیست
هوش مصنوعی: بگو چه راه حلی برای این مشکل من وجود دارد، زیرا بدون عشق تو، زندگانی برایم بیمعناست.
زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاه
چنین کاری بدست چپ ز من خواه
هوش مصنوعی: فرّخ با زبان باز به شاه گفت: ای پادشاه، این کار را به دست چپ من واگذار کن.
چو بادی رفت خواهم بامدادی
که گل آسان تواند بردباری
هوش مصنوعی: به مانند بادی که به آرامی میوزد، خواستار بامدادی هستم که در آن گل راحت و بدون زحمت میتواند تحمل کند و شکوفا شود.
بیارم جانفزایت را بزودی
کنم روشن سرایت را بزودی
هوش مصنوعی: به زودی جان و انرژی تو را به تو هدیه میدهم و سرزمین وجودت را روشن و پرنور میکنم.
بروی چرخ بازآرم قمر را
بسوی شهد بازآرم شکر را
هوش مصنوعی: من دوباره ماه را به سوی آسمان میآورم و شکر را به سمت شهد میکشم.
دل شه را کنم زان مهربان شاد
که دایم شاه گیتی شادمان باد
هوش مصنوعی: دل شاه را به خاطر آن عزیز شاد میکنم تا همیشه پادشاه جهان خوشبخت و شاد باشد.
تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود
که فارغ گرددت زین غصّه دل زود
هوش مصنوعی: به خودت اجازه نده که مثل آتش بشوی و دل را آکنده از اندوه کنی، زیرا اگر از این غم رها شوی، زودتر آرامش خواهی یافت.
چو گم گشته زچین پیدا شد آخر
چنان پنهان چنین پیدا شد آخر
هوش مصنوعی: مانند کسی که پس از گم شدن، سرانجام به صورت ناگهانی و غیرمنتظره، دوباره به وضوح و آشکاری دیده میشود.
چو پیدا شد چرا شه در طرب نیست
که گر بادست آید هم عجب نیست
هوش مصنوعی: زمانی که وضعیت روشن و واضح میشود، چرا پادشاه در حال شادی نیست؟ چون اگر خوشی برای او دست یافتنی باشد، تعجبی ندارد.