برگردان به زبان ساده
شبی برفی عظیم افتاد در راه
سراپرده زده سلطان ملکشاه
هوش مصنوعی: یک شب برف سنگینی در راهی که به خیمه سلطان ملکشاه منجر میشود، افتاد.
ز سرما مرغ و ماهی آرمیده
همه در کوشَها سر درکشیده
هوش مصنوعی: در سرمای شدید، پرندگان و ماهیها همه در لانهها و آبگیرهای خود پنهان شده و کمترین نشانهای از خود نشان نمیدهند.
براندیشید سلطان گفت امشب
غم سلطان که خواهد خورد یا رب
هوش مصنوعی: سلطان اندیشیده است که امشب چه کسی غم او را خواهد خورد، خدایا!
بباید رفت تا بینم نهفته
که در سرما بدین درکیست خفته
هوش مصنوعی: باید رفت تا ببینم در دل این سرما چه افکار و احساساتی پنهان شده است.
چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد
درو هم برف و هم سرما اثر کرد
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه از خیمه بیرون آمد، هم برف و هم سرما بر آنجا تأثیر گذاشت.
ندید ازهیچ سو یک پاسبان را
مگر یک خفتهٔ بیدار جان را
هوش مصنوعی: در هیچ کجا نتوانستم نگهبانی ببینم، جز اینکه یک نفر با وجود خوابش، به جان خود هوشیار است.
قبائی از نمد افکند در بر
ز میخ خیمه بالش خاک بر سر
هوش مصنوعی: کسی که بر خودش پوششی از نمد انداخته و در زیر یک میخ خیمه نشسته، خاک بر سرش ریخته است. این تصویر نشاندهنده حالتی است که زیر فشار یا مشکلات قرار دارد و میتواند به معنای بیتوجهی یا غفلت نسبت به وضعیتش باشد.
همه شب لالکا در پای مانده
ز دست برف بر یک جای مانده
هوش مصنوعی: هر شب لالکا به علت برف، در یک نقطه مانده و نتوانسته است حرکت کند.
ندانم تا شبی از درد دین تو
بدین درگاه بودستی چنین تو
هوش مصنوعی: نمیدانم آیا شبی به خاطر عشق و درد تو، اینگونه در این درگاه حاضر شدهای.
اگر یک ذرّه دلسوزیت بودی
شبی آخر چنین روزیت بودی
هوش مصنوعی: اگر ذرهای هم نسبت به خودت احساس دلسوزی میکردی، در آخرین شب زندگیات، چنین حال و روزی نداشتی.
ز بانگ پای سلطان مرد از راه
بجَست از جای و بانگی زد بران شاه
هوش مصنوعی: صدای قدمهای شاه باعث ترس و فرار مرد از آنجا شد و او با صدای بلند از جوانمردی یاد کرد.
که هان تو کیستی شه گفت حالی
منم ای مهربان سلطانِ عالی
هوش مصنوعی: شخصی در حال صحبت است و میپرسد تو کیستی؟ او در پاسخ میگوید: منم، که در اینجا موجودی با عظمت و دوستداشتنی هستم.
تو باری کیستی ای مرد کاری
که سلطان را چنین شب پاس داری
هوش مصنوعی: کیستی تو ای مردی که چنین شجاعانه شب را برای حفاظت از سلطان سپری میکنی؟
زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه
منم مردی غریب بیوطنگاه
هوش مصنوعی: مردی که ناشناس است و در بیسرزمینی به سر میبرد، زبان باز کرد و به شاه گفت: من هستم.
وطنگاهم به جز درگاه شه نیست
مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست
هوش مصنوعی: در اینجا بیانگر این است که برای من هیچ راهی جز خدمت به پادشاه وجود ندارد و در واقع، هیچ محل و مکانی برای زندگیام جز دروازه پادشاه نیست.
مرا تا جان و تن همراه باشد
سرم آنجا که پای شاه باشد
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندگی و بدن من وجود داشته باشد، ذهن و فکر من در جایی خواهد بود که پای شاه قرار دارد.
شهش گفتا که فرمان دادمت من
عمیدی خراسان دادمت من
هوش مصنوعی: شهش به من گفت که من به تو فرمان دادم و تو را عمیدی (مقام یا زمین) خراسان قرار دادم.
چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت
ازو آن مرد نام معتبر یافت
هوش مصنوعی: روزی سلطان از مردی که شهرت خوبی داشت خبر شنید و نام او را شناخته و معتبر یافت.
اگر تو هم شبی بر درگه یار
بروز آری زهی دولت زهی کار
هوش مصنوعی: اگر تو هم یک شب در درگاه محبوب خود حاضر شوی، چه خوشبختی و چه افتخاری است.
اگر یک شب به بیداری رسی تو
به سرحدّ وفاداری رسی تو
هوش مصنوعی: اگر یک شب بیدار بمانی، به اوج وفا و پایبندی خواهی رسید.
ز فقرت خلعتی بخشند جاوید
که یک یک ذرّه میبینی چو خورشید
هوش مصنوعی: از فقر و تنگدستی، جامهای جاودانه به تو میدهند، که هر ذرهاش را میتوانی مانند خورشید ببینی.
گر آن دیده بدست آری زمانی
اگر کوری شوی صاحب قرانی
هوش مصنوعی: اگر روزی چشمانت را به دست بیاوری، ممکن است در آتیه نابینا شوی و به عنوان فردی صاحبِ علم و دانش شناخته شوی.
بزرگان را که شد کاری مهیّا
بچشم نیستی دیدند اشیا
هوش مصنوعی: بزرگان وقتی که کار مهمی آماده شد، به چشم نامرئی بودن اشیا نگاه کردند.
چو چشم نیستی درکارت آید
شکر زهرت شود گل خارت آید
هوش مصنوعی: وقتی که در کارهایت توجه و شناخت نباشد، شیرینی و زیباییها به تو نمیرسد و در عوض، زهر و تلخی را تجربه میکنی.