برگردان به زبان ساده
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هوش مصنوعی: دل و جانم از دستم رفتند و حالا نمیدانم بدون آن دو چگونه باید با عشق خود زندگی کنم. عشق من به طور آشکار به وجود آمده، اما من در پنهان چه کنم؟
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
هوش مصنوعی: هر کسی میگوید که باید درمانی برای درد پیدا کنم، اما من همواره به درد خود مشغولم و نمیدانم چه کنم.
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
میتپد دل در برم میسوزدم جان چون کنم
هوش مصنوعی: وقتی که صدای خروشم را بشنود، هر کسی که از حال باخبر نیست، میگوید ساکت باش. در دل من تپش ایجاد میشود و جانم در آتش میسوزد. حالا باید چه کار کنم؟
عالمی در دست من، من همچو مویی در برش
قطرهای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم
هوش مصنوعی: در دستان من جهانی وجود دارد، اما من مانند مویی در آن هستم. دل من مانند قطرهای خون است و در زیر طوفان، نمیدانم چگونه باید رفتار کنم.
در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم
هوش مصنوعی: در فصل گرما، جانم خسته و تنم داغ و بیمار است و در این شرایط نمیدانم چگونه باید به پایان راه برسم.
چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم
هوش مصنوعی: من توانایی و شایستگی ای ندارم که به مقام و مرتبهای برسم، در این صورت چطور باید خود را به جستجوی اهداف بلندتر برسانم و به سمت آنها حرکت کنم؟
در بن هر موی صد بت بیش میبینم عیان
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم
هوش مصنوعی: در دل هر رشته موی تو، صد معشوقه و زیبایی را میبینم که به وضوح نمایان هستند، اما در این میان، با وجود این همه زیبایی، چگونه میتوانم به ایمان و قطعیت در عشق خود دست یابم؟
نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم
هوش مصنوعی: من نه نشانهای از ایمان دارم و نه از کفرم رونقی وجود دارد. در این بین، من ماندهام و حیران، نمیدانم چه کار کنم.
چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم
هوش مصنوعی: وقتی که از وجودم هیچ جمعی شکل نگرفته و هیچ چیزی در من نیست، چگونه میتوانم عطار را از خودم ناامید و پریشان کنم؟