برگردان به زبان ساده
عاشقی نه دل نه دین میبایدش
من چنینم چون چنین میبایدش
عاشقی نه دل میشناسد و نه دین؛ عاشق باید خودش را تمامقد در اختیار عشق بگذارد. من هم همینگونهام، چون عشق از من همین را میخواهد.
هر کجا رویی چو ماه است آسمان
پیشِ رویش بر زمین میبایدش
هر جا که ماهرویی را دیدی؛ و در برابر چنین رویی باید سر بر زمین بگذاری.
زنصفت هرگز نبیند آستانش
مردِ جان در آستین میبایدش
آدم زنصفت هرگز راهی به آستانش آنجا پیدا نمیکند؛ مرد باید جانش را در آستین بگذارد و با همه وجود قدم پیش بگذارد.
میکُشَد هر روز عاشق صد هزار
این چه باشد بیش ازین میبایدش
هر روز عاشق را صد هزار بار میکشد؛ و این برای او چیزی نیست؛ حتی بیشتر از این هم میخواهد.
شادمانی از غرور است از غرور
دائماً اندوهگین میبایدش
شادمانی خودش از جنس غرور است؛ اما عاشق حقیقی باید همیشه دلگرفته و بیقرار باشد.
بَرهَم افتاده هزاران عرش هست
حُجره از قلبِ حزین میبایدش
هزاران عرش بر روی هم انباشته شدهاند؛ اما جایگاه عشق در حجرهای از دلِ اندوهگین است.
در رهِ عشقش چو آتش گرم خیز
زانکه آتش همنشین میبایدش
در راه عشق او مثل آتشی شعلهور و سوزان حرکت کن؛ چون آتش همدمی میخواهد.
سِرِّ گنج او به خامی کس نیافت
سوزِ عشق و دردِ دین میبایدش
راز گنج عشق او را هیچ آدم خام و ناآزمودهای پیدا نکرده است؛ برای یافتنش هم سوز عشق لازم است و هم دردِ ایمان.
آهِ سرد از نفسِ خام آید پدید
آهِ گرم آتشین میبایدش
آه سرد از نفسِ بیجان و خام برمیآید؛ اما برای عاشق، آهی گرم و آتشین لازم است.
آن امانت کان دو عالم برنتافت
هست صد عالم امین میبایدش
آن امانتی که حتی دو جهان توان تحملش را نداشتند، کسی را میخواهد که صد جهان را هم بتواند امانتدار آن باشد.
گنجِ عشقش گر ندیدی کور شو
زانکه کوری راهبین میبایدش
اگر گنج عشق او را ندیدهای، چشمت را ببند؛ زیرا برای دیدن راه عشق، گاهی باید از چشمِ ظاهربین دست کشید.
سِرِّ گنجِ او همه عالم پُر است
اهلِ آن گنجِ یقین میبایدش
تمام جهان از راز گنج او پر است؛ اما کسی که اهل این گنج باشد، باید به آن یقین داشته باشد.
میتواند داد هر دَم خرمنی
لیک مردِ خوشهچین میبایدش
او هر لحظه میتواند خرمنی از گنج و نعمت به تو ببخشد؛ اما برای این کار مردی لازم است که خوشهچین این خرمن باشد؛ کسی که قدر آن را بداند و دانهدانه جمعش کند.
شرق تا غربِ جهان خوان مینهد
و از تو یک نانِ جوین میبایدش
از شرق تا غرب جهان سفره میگسترد؛ اما او از تو فقط یک تکه نان جوین میخواهد.
اوست شاه تاجبخش اما ایاز
در میانِ پوستین میبایدش
او پادشاهی است که تاج میبخشد؛ اما ایاز را، با همان پوستین سادهاش میخواهد.
گنجها بخشید و از تو وام خواست
تا شوی گستاخ این میبایدش
او گنجهای فراوانی به تو میبخشد و در عوض از تو وام میخواهد؛ تا گستاخ و بیپروا شوی، تا جرئت نزدیک شدن به او را پیدا کنی.
امتحان را زلف هر دَم کژ کُنَد
زانکه عشقِ راستین میبایدش
برای امتحان کردن عاشق، هر لحظه زلفش را پیچوتاب میدهد؛ چراکه از عاشق، راستی و استواری میخواهد.
نُه فَلَک فیروزهای از کان اوست
وز دلِ تو یک نگین میبایدش
حتی نُه آسمان فیروزهای از معدن و گنج اوست؛ اما از دل تو فقط یک نگین میخواهد.
دستِ کس بر دامنِ او کِی رسد
لیک خلقی در کمین میبایدش
دست هیچکس به دامان او نمیرسد؛ با این حال، خلق بسیاری در کمیناند تا شاید راهی به او پیدا کنند.
عاشقان را دست و پای از کار شد
ای عجب مردِ آهنین میبایدش
عاشقان چنان در این راه فرسوده شدهاند که دست و پایشان دیگر از کار افتاده است؛ عجبا که برای این راه مردی آهنین و استوار لازم است.
آفتابی ای عجب با ما بهم
جایِ چرخِ چارمین میبایدش
او خورشیدی است که شگفتا با ما همراه و همنشین شده است؛ در حالی که جایگاهش باید بر فراز آسمان چهارم باشد.
ذرّهای را بار میندهد ولیک
ذرّه ذرّه زیرِ زین میبایدش
او حتی به یک ذره هم بار و سنگینی تحمیل نمیکند؛ اما ذرهذرهی وجود عاشق باید زیر زین عشق او قرار بگیرد.
پای بگسل از دو عالم ای فرید
کین قدر حبلالمتین میبایدش
ای فرید، از هر دو جهان دل بکن و رها شو؛ زیرا برای رسیدن به چنین جایگاهی باید به محکمترین ریسمان چنگ بزنی.