برگردان به زبان ساده
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
روزی شخصی باهوش با فردی نادان گفت که رئیس شهر ما آدمی است بیحیا و گدا !
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
فرد نادان گفت چطور وی را گدا خطاب میکنی در صورتی که یک عدد از جواهراتی که روی کلاه او نصب است برای گذران زندگی چندین روز یا بلکه چندین سال امثال من و تو کافی است
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای
آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست
فرد دانا گفت ای آدم مسکین و بیچاره اشتباه کرده ای، و اشتباه از این جهت کرده ای که: آیا آن همه دارائی وی در اصل می دانی از کجا آمده؟
در و مروارید طوقش اشک اطفال منست
لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
در و مروارید گردن بندش از اشک فرزندان من حاصل گشته و لعل و یاقوت نصب شده بر زین و برگ وی از خون یتیمان شما حاصل گشته (یعنی به واسطه ظلم بر من و تو این ثروت را به دست آورده)
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست
او که حتی تا آب خودنش را نیز ما برایش تهیه کرده ایم، اگر خوب دقت کنی می توانیم ادعا کنیم که تا مغز استخوانش هم از آن ما است
خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج
زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست
عمل "خواستن" گدایی حساب می شود حالا می خواهی اسمش را یک دهم مال بگذاری یا مالیات فرقی نمی کند زیرا که اگر ده ها نام دیگر هم رویش بگذاری باز به معنی همان حقیقتِ گدایی می دهد
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست
گدا بودن جز به این معنی نیست که تو چیزی را می خواهی، پس اگر مانند سلیمان یا قارون ثروتمند هم باشی، اگر خواستن را پیشه کنی باز گدا محسوب می گردی